
نوشتة
آني بيزانت
ترجمة
حسين مريدي
فهرست
مطالب
مقدمه 11- 3
بخش
اوّل، حكمت
الهي و علم 27
- 11
بخش
دوّم، حكمت الهي،
اخلاق و هنر 34 -
28
بخش
سوم، حكمت
الهي، و فلسفه 44 – 35
بخش
چهارم، حكمت
الهي، و مذهب 49 – 45
بخش
پنجم، حكمت
الهي، و
كاربرد آن در
مشكلات
اجتماعي 55 – 50
بخش
ششم، جزيياتي
جند در بارة
منظومات
وعوالم 61 – 56
بخش
هفتم، انجمن
حکمت الهی 64 - 62
مقدمه
حكمت
الهي (theosophy) از دو
كلمة (theo خدا) و ( sophia
حكمتwisdom =) تركيب
يافته است؛ و
به همين دليل اين
معنا را كه
همان حكمت
الهي (God-Wisdom)
است، به خود
گرفته است. و اين
معنايي است كه
هر فرهنگ
لغاتي ارائه
مي دهد: « ادعاي
دريافت دانشِ
مستقيمِ از
خداوند و يا
از ارواح». هر
چند كه اين
تعريف نادرست
نيست، اما
نابسند است، و
فقط جزء كوچكي
از صورت ذهني
تمامي معنايي
را كه كلمة
حكمت، از حيث
تاريخي يا
عملي در بر
دارد، عرضه مي نمايد.
به
طوري كه در
جنية ديني يا
مذهبي حكمت
الهي خواهيم
ديد، دريافتِ
«معرفت مستقيم
ازخداوند» هدف
غايي حكمت
الهي، و قلب،
و حيات تمام
اديان حقيقي
است؛ اين
بالاترين
«معرفت، و علمي
است كه به
واسطة خداوند
هر چيز غيري
شناخته مي
شود.»؛ اما در
عين حال پايين
ترين معرفت،
است؛ زيرا «غيرِ»
شناخت پذير، و
روش هاي شناخت
آن، مطالعات
حكمت الهي را
حجيم مي كند.
اين كه
گفته آمد به
اندازة كافي
طبيعي است،
زيرا معرفت
عالي را بايد
هركسي براي
خود كسب كند، و
از غير كار
چنداني ساحته
نيست، جز
اشاراتي به
طريق، يا با
ترغيب به جهد،
و يا با
تمثيل؛ همان گونه
كه دانش سفلي
را از طريق
كتاب،
سخنراني، گفت و
گو مي توان از
گوينده اي به
شنونده
انتقال داد.
اسرار
اين
جنبة باطني
دين در تمام
اعتقادات
جهاني چشمگير
و كم و بيش تبيين
شده است، اما،
در ورای همة
جزمياتي كه در
جنبة ظاهري
اديان ديده مي
شود، اسرار موجود
و هميشه در
قلب آنها
نهفته است.
جايي كه جنبة
ظاهري جزميتي
را بر عقل
تحميل مي كند،
جلوة باطني
حقيقتي را به
روح تقديم مي
نمايد؛ اولي
را عقل
استنباط، و با
استدلال از آن
دفاع مي كند،
ديگري را كشف
يا ذوق در مي
يابد ـ كه قوه
اي « ماورای
عقل و
استدلال» است
و اكنون فلسفة
غرب آن را در تاريكي
دنبال مي كند.
اين «اسرار»
را، در ادياني
كه از ميان
رفته اند، فقط
با روشي مي
توان آموخت كه
لازمة آن
پيروي از
تعليماتي است
كه جلوه هاي
حيات روحي را
سريع تر از
تكامل طبيعي و
بدون استمداد
به روي ما مي
گشايد؛ از
نويسندگان
كلاسيك مي آموزيم
كه در اين
اسرار ترس از
مرگ از ميان
رفته است، و
هدف منظور اين
نبوده تا از
بشر انسان خوبي
ساخته شود،
بلكه اين طريق
را فقط براي
انساني مجاز
نموده است كه
ماهيت خوبي
دارد؛ و او را
به انساني
خداگونه
متحول مي
نمايد.
چنين
اسراري در قلب
اديان عتيق
وجود داشت،
اما بتدريج از
قرون چهارم تا
ششم ناپديد شد،
علت توقف آن
هم فقدان طالب
بود.
در
آثار زيادي از
نويسندگان
مسيحي، بويژه
در نوشته هاي
قديس كلمنت
در اسكندريه و
در اوريگن،
با عنوان «
اسرار عيسي »
در مسيحيت مي
توانيم نمونه
هايي از اين
اسرار را
بيابيم.
در اين
مورد قضيه
مشروط به
اخلاقيات والا
مي شد، همان گونه
كه در اسراط
يوناني
داريم:
«آناني كه مدت
هاي مديدي از
تخطي و معصيت
مبرا بوده اند
. . . بگذاريد
نزديك شوند». نشانه
هايي از منشأ
اين موضوع و
وجود آن را در
انجيل عهد
جديد مي توان
يافت. منظورم
جايي است كه
گفته مي شود
مسيح به
حواريون اسرار
را مي آموخت: «
اسرار
دارالله به
شما مستقيماً،
اما به ديگران
در تمثيلات
عطا مي شود». و اين
تعليمات، اريگن،
باقي مانده، و
در اسرار عيسي
دست به دست مي
گردند؛ قديس
پل نيز ادعا
مي كند كه « ما
از "حكمتي"
سخن مي گوييم
كه در آنها
"كمال" هست ـ اين دو
واژه را در
مورد اسرار به
كار برده اند.
اسلام
نيز تعليمات
سرّي دارد. گفته مي
شود فرامد اين
اسرار از علي
[ع]، داماد نبي
محمّد [ص] است.
اين اسرار را
از طريق
مراقبه و
انضباط
زندگي، يعني
با روش هايي
كه در ميان
صوفيان رايج
است تعليم مي
دهند.
بوديسم
هم سانگها
دارد، كه با
آن از طريق
مراقبه و
انضباط زندگي،
مي توان به
حقيقت پي برد.
هندويسم، هم
در كتب مقدس و
هم در اعتقادات
متداول، وجود
معرفت علوي و
سفلي را
تأييد
مي كند،
بازهم، دومي
با آموزش، و
اولي از طريق
مراقبه و
انضباط زندگي
حاصل مي شود. و همين
امر است كه
معرفت يا دانش
علوي را "باطني"
مي نمايد؛
معرفت تعمداً
محجوب و پنهان
نيست، اما
علني هم نيست؛
بلكه فقط با
قوه اي، كه
نيروي
دانستن، و وجه
آگاهي است
آشكار مي شود.
اين نيرو در
تمام افراد
انسان، بجز افرادي
كه هنوز در
مسير تكامل
پيشرفت
متداول قرار
نگرفته اند،
وجود دارد.
گهگاهي
اين نيرو در
عرفا بروز مي
نمايد، كه
اغلب وجهي
غيرعادي
همراه با
دژآشفتگي [حیرت
متافیزیکی] به
خود مي گيرد،
اما حتي در
اين مواقع هم
كم و بيش
نشانه اي از
آن نيرو است،
زيرا انسان
روشن بين و بي
غرض متوجه
حركت تازه اي
در تكامل طولاني
آگاهي خود مي شود
كه با خلوص
استثنايي
ظهور و بروز
مي نمايد: "
قلب خالص . . . به
ديدار خدا
خواهد رسيد".[1]
پروفسور
جيمز فوران
تكان دهندة
اين نيرو را
در زندگي عادي
با عنوان "
تغييرات
ناگهاني" در
كتاب [چند
ساني تجارب
مذهبي]
يادآوري مي
نمايد.
آگاهي
روحاني واقعيتي
است؛ شواهد آن
را در تمام
اديان مي توان
يافت، و امروز
بسياري از
مردم را در
سنين مختلف
برانگيخته
است. و
افراد را نسبت
به .پيشبرد
تكامل اين
واقعيت روحاني،
از راه مراقبه
و انضباط
زندگي اي كه
به آن اشاره
شد، آرام و به
دلخواه مي
توان ترغيب
نمود.
اما چون
گرايش به امور
باطني دين
علمي حصولي
نيست، بلكه
مرحله اي از
آگاهي است؛
تعليمات هم
نيست، اما
زندگي است. از اين
رو افراد
زيادي به آن
ايراداتي گيج
كننده، مبهم و
نا محدود مي
گيرند، چون
براي كساني كه
واقعيات
روحاني را
تجربه نكرده
باشند، نمي
تواند غير از
اين باشد،
زيرا فقط
چيزي را كه
آگاهي تجربه
كرده باشد، در
آگاهي شناخته
مي شود.[2]
شيوه
هاي باطني را
مي توان ياد
داد، اما آن
دانش باطني اي
كه محصول
كاربرد اين شيوه
هاست، البته
آن هم وقتي كه
با موفقيت تعقيب
و جزء زندگي
بشوند، براي
هركسي و فقط
براي خود او
مقدور مي
گردد. امكان
دارد بتوانيم
موانع شهودي
را از سر راه
ديگران
برداريم، اما
هر فرد انساني
فقط با چشم
خود توان ديدن
دارد.
معناي
اوليه
حكمت
الهي همين
دانش مستقيم
خداوندي است؛
نقش عرفان، يا
گرايش باطني،
كه در تمام
اديان وجه مشترك
دارد، جستجو
براي دريافت
اين دانش است،
اما حكمت الهي
مي كوشد اين
دانش را در
هندويسم،
بوديسم،
مسيحيت
كاتوليك روم،
و صوفيسم به
صورتي علمي علني
نمايد.
حكمت الهي
مانند اين
آيين ها و
اديان به شيوه
اي كاملاً
روشن و مشخص،
با بازنمايي
آگاهي
روحاني، روش
دستيابي به
دانش دست اولي
در اين زمينه
را تعليم مي
دهد، و آن اعضای
[انسان] را
واسطه هاي
رسيدن به اين
آگاهي در اين
عالم اند به
كمال نزديك مي
كند تا بهتر و
بيشتر وظايف
خود را ايفا
كنند. در اين جا،
يك بار ديگر
سخن از روش
هاي مراقبه و
انضباط زندگي
به ميان مي
آيد.
از
آنجا كه حكت
الهي همانند
علم نفس كليه [3]،
علم ازلي [4] است،
كه هستة مركزي
هندويسم مي
باشد؛ يعني
«دانش الهي
است كه حيات
ازلي مي باشد»،
و اساس مسيحيت
است.
اين چيز تازه
اي نيست، بلكه
در تمام اديان
هست، و لذا
اين موضوع را
در اثر مشهور حكمت
الهي، يا دين
روانشناسانه،
نوشتة ماكس
مولر فقيد،
خاورشناس
شهير مي بينيم.
معناي
ثانوي
با
توجه به معاني
اولية حكمت
الهي، معناي
ثانوي كالبد
آموزة آن
محسوب مي شود،
كه اعتقادات
متداول در
تمام اديان را
در برمي گيرد،
منظورم
خصوصيات،
خصايص انحصاري،
مناسك، مراسم
و سنني هستند
كه اديان متعدد
را از يك ديگر
متمايز مي
كنند؛ معناي
ثانوي، اين
حقايق معمول
را كه اجماع
اعتقادات
جهاني است
مطرح مي
نمايد،
اعتقاداتي كه
در كليات
آنها، حكمت ديني[5] ،
يا دين جهاني[6] شكل
مي گيرد، و
اين سرچشمه اي
است كه تمام
اديان از آن
جدا مي
شوند، بدنة
شجرة حياتي
است كه تمام
شاخه ها از آن
مي رويند.
همان گونه
كه گفته شد،
وجه تسمية
حكمت الهي
ريشه اي يوناني
دارد، كه آمونيس
سككاس[7] آن را
براي نخستين
بار، در سدة
سوم پس از
ميلاد مسيح،
به كار برد. حكمت
الهي نه فقط
مشمول عرفان مي
شود، بلكه
نظامي
التقاطي [8] را
هم پوشش مي
دهد، كه حقيقت
را صر ف نظر از
چند و چوني
محصول آن مي
پذيرد، و به
مظاهر خارجي آن
توجه چنداني
ندارد.
حكمت
الهي به صورت
فعلي آن در
سال 1879 در
امريكا و
اروپا ظهور
يافت، و اين
زماني بود كه
ناباوران
اسطوره شناسي
تطبيقي را چون
سلاحي برنده
عليه مسيحيت
به كار گرفته
بودند، و ، با
تحول آن به مطالعة
اديان
تطبيقي،
تحقيقات و
اكتشافات جديد
باستان
شناسان و عتيقه
شناسان موجب
شد، به جاي
تنها ماندن
دوستداران
دين در زير
آماج موشك هاي
دشمنان، از
اين
دستاوردهاي
علمي سنگرهاي
دفاعي ساخته
شوند.
اسطوره
شناسي تطبيقي
اكتشاف
شهرهاي
باستاني اي كه
در زير خاك
فرورفته
بودند، نبش
قبرهاي
قديمي، و
ترجمة نوشته هاي
مهجور اديان
مرده و زنده،
اين واقعيت را
به اثبات
رسانيد كه
تمام اديان
بزرگ موجود و
ادياني كه از
پيش وجود
داشته اند در
اصولي ترين
خصيصه هاي خود
با هم
تشابهاتي
دارند. آموزه
هاي اصلي، و
چكيدة
اخلاقيات
آنها، قصه هايي
كه در حول و
حوش بانيان
اين اديان دور
مي زنند،
نمادها، و
آيين هاي آنها
همه با هم شباهت
نزديكي
دارند.
اينها
واقعيات
انكار ناپذير
بودند، زيرا
در معابد
باستاني
حجاري، و در كتب
قديمي نوشته
شده بودند؛ با
تحقيقات
بيشتري كه
انجام گرفت، و
با حجيم تر
شدن منابع
حاصله، شواهد
بيشري به دست
آمد.
حتي در
ميان حقير
ترين قبايل
وحشي، تعليمات،
و سنني از
حقايق مقدس
مشابه رديابي
شد، كه با
زمختي هاي
اصالت جان، و
بت پرستي
آميخته شده
بود.
چگونه اين
تشابهات را مي
توان توجيه
نمود، و تحميل
آنها در
مسيحيت چه
بوده است؟
«كليد
كشف اين معما» [9]
مسألة «تكامل»
بود، و
پيداكردن
پاسخ اين پرشش
ها هم ديري
نپاييد.
دين تكامل يافته
بود؛ از زمان
جهالت تاريك،
انسان هاي وحشي
اوليه، از ترس
براي نيروي
هاي طبيعت
تشخيص قايل
شده بودند. آن
گاه با تكامل
اديان وحياني،
فلسفه هاي
عالي هم شكوفا
شدند و انسان
متمدن شد.
طبيبان
انسان هاي
وحشي هم مثل
بانيان اديان
تمجيد مي
شدند؛
تعليمات
اوليا و انبيا
موجب تصفية
حرف هاي
نسنجيدة و
دژآشفتة
خيالبافان
نيمه مجنون
شد؛ تركيب
نيروهاي
طبيعي كه حاصل
عقل عالي
انسان بود، در
اثر تحريكات
احساسي خدايي
شده بود. اين
پاسخ به
اسطوره شناسي و
به پرشش هاي
آشوب زده اي
بود كه مردان
و زناني را در
معرض بادهاي
يخ سان شك و
ترديد رها
كرده بود كه
خانه هاي
ايمان آنان در
اطراف آنان
ويران مي شد،
در عين
حال، فقدان
اخلاقيات هم
تهديد ديگري
بود، اما، در
اين آشفتگي
اوضاع، زمزمه اي
از شهود به
گوش جان مي
رسيد، كه مي
گفت: «تمامي من
يقيناً
نخواهد مرد»،
فيزيولوژي روان
شناسي را اسير
كرده بود، و
مغز را خالق
تفكر معرفي مي
كرد.
تفكري كه
زاييدة مغز
بود، با آن
رشد كرد، با
آن بيمار شد،
و با آن مضمحل گشت؛
اما آيا
سرانجام با آن
نمرد؟
آيين
لاادريه يا
تجاهل گرايي
هم رشد مي كرد
و بارور مي شد.
سؤال اين بود
كه انسان مي
توانست چه
بداند، يعني،
حواس انسان
فراسوي چه
چيزهايي را مي
توانست كشف
نمايد، و عقل
انسان فراسوي
چه چيزهايي را
مي توانست
استنباط كند؟
اين شرايط
تفكر افراد
تحصيل كردة
اواخر سدة
نوزدهم بود،
كه نسل جوان
به زحمت مي
تواند اين
«خسوف ايمان»
راستين را
ادراك كند.
اديان
تطبيقي
در
آن حكمت الهي
اروپا،
بناگاه عرفان
يا شناخت معرفت
خفي در مقابل
آيين لاادريه
قد علم نمود، و
بررسي اديان
تطبيقي نيز در
برابر اسطوره
شناسي تطبيقي
جاي خود را
بازكرد.
در اين تحول
ادعا شد كه
نيروي هاي
انسان در به
كارگيري حواس
و عقل انسان
از پا
درنيامده
اند، زيرا در
وراي اين قواي
ظاهري، نيروي
شهودي و شواهدي
يقيني از روح
هم وجود
دارند؛ كه
واقعيت وجودي
آنها را مي توان
با ادله و
برهان اثبات
نمود؛ اين
واقعيت بر
آگاهي روحاني انساني
نيز گواهي مي
داد، كه
اعتماد به آن
به اندازة
دريافت هاي
عقلي و حسي
معتبر بود.
حكمت
الهي كه بر
تمام واقعيات
مكشوفِ
باستان
شناسان و عتيقه
شناسان صحه مي
گذاشت، تأكيد
مي كرد كه اين دستاوردها
نيازمند
توجيهاتي
هستند كه با
توضيحاتي كه
دشمنان دين
ارائه نموده
بودند هيچ گونه
سنخيتي
نداشت؛ يعني،
حكمت الهي با
قبول واقعياتي
كه واقعي
بودند،
توضيحات
ارائه شدة
ديگران را
فرضيه اي صرف
تلقي مي نمود.
لذا،
حكمت الهي
فرضية توضيحي
ديگري را براي
اين واقعيات
عرضه نمود، كه
به همان
اندازه مقبول
بودند، يعني
جامعة
تعليماتي
ديني، اخلاقيات،
قصص، نمادها،
آيين ها، و
حتي آثار آنها
را در ميان
انسان هاي
اوليه، منبعث
از از مزكزيتي
مشترك مي
دانست كه تبار
تمام اديان، و
سر چشمة آن در برادري
انسان هاي
الهي بود،
كه هر از گاهي
يكي از اعضای
خود را به اين
عالم گسيل مي
داشت تا ديني
جديد را بنيان
گذارد، و دليل
تصديقات
اساسي همگون
اديان است،
اما علت تنوع
و تفرق اديان،
از حيث صورت
ظاهري، تناسب
هر كدام با
نيازهاي زمان
طلوع آن است،
كه قابليت امت
را براي پذيرش
رسالت رسول
مربوط توجيه
مي نمايد.
بديهي
است كه هر يك
از اين دو
فرضيه از قابليت
توجيهي
واقعيات
برخوردارند.
اما چگونه
بايد بين اين
دو به تصميم
نهايي رسيد؟ حکمت
الهي، در اين
مورد از تاريخ
استمداد گرفت:
تاريخ نشان
داد كه روزهاي
آغازين هر
ديني از رونق
بيشتري
برخوردار بود،
در ضمن
تعليمات هيچ
رسولي را
طرفداران بعدي
او هرگز جرح و
تعديل
نكردند، در
حالي كه، اگر
دين را محصول
موضوع تكامل
بدانيم، بايد
واقعيت امر
عكس اين قضيه
را اثبات مي
كرد، مي دانيم
كه آيين
هندوها در اوپانيشادها،
[قديمي ترين
ادبياتي، كه
جزيي از وداها
ست] بنيان
گذاري شد، زرتشتي
ها از تعليمات
پيامبر خود،
بودايي ها از
گفتارهاي
حضرت بودا،
عبريان از
موسي و انبيای
ديگر،
مسيحيان، و
مسلمانان نيز
از تعليمات پيامبران
بزرگ خود بهره
مند شدند.
ادبيات
ديني اين
اديان متأخر
مملوّ از
رسالات،
شروح،
واحتجاجاتي
است، كه منشأ
آنها عدولات
جديد نيست،
بلكه ناشي از
الهاماتي است
كه در اصول
اديان
نهادينه شده
اند. در اين بررسي
متوجه مي شويم
كه از احاديث
بانيان اديان،
و از تعليمات
تابعين
همواره طلبِ
الهام شده
است.
مانو، وّياسا،
زرتشت، بوددها،
و مسيح، [10]
شخصيت هاي
والاي انساني
اي هستند، كه
در دستورات
همة آنها، در
هر نسلي رعايت
محبت و حرمت انسان
مورد تأكيد
بوده است.
رسولان
بسيار و رسالت
آنان اديان
است. حكمت الهي
به تمام اين
رسالات به
عنوان
براهيني توجه
دارد كه در
فرضية مربوط
به توجيه
حقيقي اين
واقعياتي همت
مي گمارد، كه
در واقع، ديگر
فرضيه
نيستند، بلكه
حقيقتي است كه
تاريخ آن را
تأييد نموده
است. در
برابر اين
آرايش باشكوه
رسولان و
رسايل آنها،
اسطوره شناسي
تطبيقي قادر
به ارائة حتي
يك برهان هم
از تاريخ نيست
كه اثبات كند
يكي از اديان
از بدويت به
روحانيت و
فلسفه تكامل
يافته است؛ فرضية
اسطوره شناسي
مطرود تاريخ
است.
در اين
برهة زماني
ديدگاه حكمت
الهي با چنان
گستردگي اي
پذيرفته شده
است كه مردم
از شوكت فرضية
آن را در
مقابل فرضيه
هاي ديگر نمي
توانند ادراك
كنند. حكمت
الهي براي بار
ديگر، در سال 1875
توسن جوانِ جامعة
حكمت الهي را در
ميدان تفكر
جهاني به
جولان
درآورد، اما
هركه با شرايط
موجود آن زمان
آشنا باشد
بايد آن
ادبيات
اسطوره شناسي
تطبيقي اي مطالعه
كند، كه در
سدة پيشين
انتشار يافت،
و شامل آثار حجيم دولار
و دوپيس [11] [قضيب
پرستي و آفتاب
پرستي] ، و اسطورة
حوري دريايي
نوشتة هيگين،
و كتاب هاي هارگريو
جنينگز، فورلونگ،
[12] و
دوازه كتاب
ديگر بود، در
اين آثار چنان
با قاطعيت سخن
مي گويند كه
خواننده را
بناچار برآن
مي دارد تا
باور كند كه
آن گفته ها از
چنان واقعيتي
اصولي
برخوردارند،
كه هيچ انسان
تحصيلكرده اي
آنها را انكار
نخواهد كرد.
آناني
كه در جواني
دست و پايشان
در آن كلاف سر
در گم به بند
كشيده شد، خود
را پيچ و
خم هاي بي
پايان و بغرنج
آن گم كردند، چنانكه
گويي مينو
تاور [13]
(هيولاي)
اسطوره شناسي
تطبيقي ايمان
آنان را دريد،
آنها، و فقط
آنها مي دانند
و چه خوب شور و
هيجاني را به
ياد دارند كه اريادنه
[14]
نوين، يعني، هلنا
پترووّنا
بلاوّتسكي [15]
آنان را از
كام آن هيولا
نجات داد. اما
دريغا كه خيلي
از افراد
سخنان او را
غلط استنباط
نمودند، و او
را بسيار
سعايت كردند.
در حالی كه او
چراغي براي
راه نمايي به
دست آنان داد
تا راه خود را
از ميان آن
پيچ و خم هاي
سر در گم بيابند،
او آنان را به
شمشير «آموزة
سرّي» مسلح نمود
تا با آن
شمشير آن
هيولا را
بكشند. [اثر
ماندگار
مادام
بلاوّاتسكي
در سال 1889
انتشار يافت.]
جالب
توجه است كه
يادآوري
كنيم، مسيحت
كهنه با
اعتقاد به اين
كه تمامي نسل
بشر فرزندان
آدم مي باشند،
و آدم در سال 4004 ق.م.
خلق شد، سنتي
از وحي اوليه
اي را كه به
آدم عطا شده
بود حفظ كرد. نسل هاي
بعدي آدم اين
سنت را در
تمام اطراف و
اكناف عالم
گسترش دادند،
اما نشانه
هايي از اين
سنت را بايد
در دانه هاي
حقيقتي يافت
كه در پوسته
هاي اديان
«غير ابراهيمي»
نهفته است.
هرچند كه اين
منظر، برغم
باروري تخمة
حقيقتي كه در
نهان دارد، از
ديدِ مردم تحصيلكرده
دور مانده است،
زيرا آنها مي
دانند نژاد
بشر از صدها
هزار سال پيش
وجود داشته
است ، و عمر او
به دوراني كه
حد اقل شش
هزار ساله است
محدود نمي
شود..
وحدت
اديان
دستاورد
موضع كلّي اين
موضوع در
واقعيت اجماع
اعتقاد ديني
است كه هر
ديني را كه
مدعي موضعي
انحصاري و
مجزا باشد
ويران مي كند؛
در چنين موضعي،
دين انحصاري
در معرضي قرار
مي گيرد كه با
تهاجمي همه سو
مواجه، و
ادعايش به
آساني رد مي
شود.
اما در همين
واقعيت، وقتي
تمام اديان با
هم باشند، و
خود را چون
برادراني
عرضه كنند، كه
فرزندان يك
تبارند، كه آن
عقل الهي است،
قابليت دفاعي
دارد.
اين منظر
رضايت بخش تر
خواهد بود
وقتي متوجه شويم
كه هر ديني
لحن خاص خود
را دارد، و به
نيروهايي كه
در كار تكامل
بشرند كمك خاص
خود را دريغ
نمي دارد،
منظري رضايت
بخش تر خواهيم
داشت. و چون
توجه خود را به
اختلافات
اديان معطوف
بداريم،
علاوه بر تشابهات
آنها، متوجه
طرح آموزش
انساني اديان
مي شويم، كه
به شنيدن زه
باشكوهي
شباهت دارد که
موسيقيداني
استاد نت هاي
آن را رديف
نموده باشد،
كه با علم و
آگاهي كامل به
ارزش هر كدام
از اين نت ها
آهنگ
استادانه اش
را مي نوازد.
در
ميان اديان
متعدد،
هندويسم يك
حيات ذاتي [16]
(درون بودي) را
در همة اعيان
عالم اعلان مي
نمايد، و از
اين اعلاميه،
انسجام كلي،
وظيفة فردي هر
كدام به ديگري
در كلمة ترجمه
ناپذير دارما
[17]
[يعني دين،
وظيفه، واجب،
و بيش از
اينها. اين كلمه
بر مقدار
تكامل گذشتة
انسان، تمام
آنچه از او آن
چيزي را ساخته
است كه هست، و
اقدامات بعدي
اي كه بايد با
كم ترين تأخير
و مشكل ممكن براي
تكامل هاي بيشتر
خود بردارد،
دلالت ضمني مي
كند.] توجيه و
تمجيد مي شود.
زرتشتي
نداي پاكي،
پاكي محيط،
پاكي بدن، و
ذهن را مي
سرايد.
يهودي بانگِ
درستي سر مي دهد.
مصر واژة قدرت
خود را عِلم
مي داند.
بوديسم دانش
درست را
سرلوحة كار خود
قرار
مي دهد.
يونان از
جمال دم مي
زند.
روم از قانون
سخن مي راند. مسيحيت
ارزش فرد را
تعليم
مي دهد و
ايثار را ارج
مي نهد.
اسلام توحيد
الهي را طنين
انداز مي نمايد. يقيناً
براي هر كدام
از اينها عالمي
غني تر وجود
دارد، و ما
نمي توانيم
گوهر واحدي را
از گردن بند
اديان جهان
جدا كنيم.
از اين چشم
انداز جذابِ
اين جمال
متنوع، و ارزش
روحاني اين
تنوع، معناي
واقعيت برادر
بزرگي در
اذهان ما جلوه
گري مي نمايد
كه كارش هدايت
به سوي تكامل
روحاني است،
چنين وحدت
عميقي، با
چنين تنوع
بديع و باروري
نمي تواند
فرصتي صرف، و
همرخدادي صرف
تلقي شود،
بلكه بايد
نتيجة طرحي
باشد كه
سنجيده اتخاذ
و با قدرت
اعمال
شده است.
روش
بررسي
از
آنجا كه نظام
حكمت الهي
سنتز فكري
ستركي است كه
شامل همه چيز
مي شود،
و چون كار
اين حكمت با
خداوند، كائنات،
انسان، و
روابط بين آنهاست،
بهتر آن باشد
كه گسترة آن
را به چهار
عنوان زير
تقسيم كنيم،
كه با منظر
بسيار واضح و
عقلاني انسان
هماهنگي
دارند.
انسان را مي
توان موجودي
تلقي كرد كه داراي
جسمي فيزيكي،
طبيعتي عاطفي
و عقلاني است؛ كه روح
ازلي آنها را
واسطة تجلي
خود در اين
علم فاني قرار
داده است. اين سه دايرة
طبيعت
انساني، با
اين
نامگذاري، و
با فعاليت هاي
عظيم انسان،
يعني علم،
اخلاق و فلسفة
زيبا شناسي، و
فلسفه
هماهنگي دارد.
(1)
طبيعت
عاطفي انسان
به مشاهدة
پديده هاي
اطراف او
اشتغال دارد،
و اين مشاهدات
خود را با تجربه
تصديق مي كند؛
اين مشاهدات
را به كمك مغز ضبط
و تنظيم مي
نمايد، و به
قياس مي
پردازد، بعد
فرضيه هاي خود
را طبقه بندي
مي كند، و با
آزمايش هاي
حساس به تدبير
آنها مي
پردارد، و در
نتيجه به دانش
طبيعت پي مي
برد و قوانين
آن را ادراك
مي كند: و بر
اين نمط علوم
را پايه گذاري
مي نمايد، كه
نتايج
شكوهمند
كاربرد
عقلاني اعضای
جسم فيزيكي او
در عالم
فيزيكي است. لذا، ما
بايد حكمت
الهي را علمي
بررسي كنيم.
(2)
طبيعت
عاطفي انسان
احساسات و
اميال را نشان
مي دهد؛
احساسات
معلول تماس با
علم بيروني
است، تماس
هايي كه
ارمغان آنها
لذت و درد مي
باشند باعث
باروري اين
اميال در
انسان هوس تجربة
مجدد لذت را
در انسان
تقويت، و
اجتناب از رخداد
دوبارة درد را
تشديد مي
كنند.
ما بعداً به
اين امور
خواهيم پرداخت
و متوجه خواهيم
شد كه آرزوي
رسيدن به
سعادت در ما
ريشه اي بسيار
عميق دارد، كه
بذر آن در هر
مخلوق حساسي
كاشته شده
است، اين آرزو
مدام به او مهميز
مي زند تا خود
را در غايت
امر با قانون
دمساز نمايد،
يعني، درست
عمل كند، و از
خطا بپرهيزد. بيان
اين هماهنگي
در زندگي ما،
و در ارتباط
ما با ديگران،
همان رفتار
درست است. بيان
اين هماهنگي
در مادّه صورت درست، يا زيبايي
است.
پس، ما بايد
حكمت الهي را
به عنوان اخلاقيات-هنر
مطالعه كنيم.
(3)
عقل انسان
از او مي
خواهد كه محيط
او، هم از حيث
حيات و هم از
حيث مادّه،
براي او معقول
باشد؛ عقل
طالب نظم،
تعقل، و توجيه
منطقي است. عقل از
آشقتگي و
اختلال رنج مي
برد، عقل
جوياي دانايي
و ادراك است،
و اين منظور
در آرامش مقدور
مي شود.
از اين رو
است كه ما
بايد حكمت
الهي را با
ديد فلسفي
مطالعه كنيم.
(4)
اما با اين
سه، يعني،
علم،
اخلاقيات ـ هنر،
فلسفه، طبيعت
ما كاملاً
اقناع نمي
شويم.
آگاهي ديني
با ابرام در
تمام ملت ها،
جرم و جنايات،
و در تمام
اعصار خود را
بر ما تحميل مي کند.
از سكوت سرباز
مي زند، و اگر
آن را با نان
حقيقت سير
نكنيم از
پوسته هاي خشك
و به درد نخور
خرافات تغذيه
مي كند.
روحي كه
انساني است از
جستجوي روح
كلي اي كه خداست
دست برنمي
دارد، و پاسخ
خداـ هر چند
كه نا تمام
است، اما با
وعدة بيشتر ـ
همانا دين
است.
لذا، ما بايد
حكمت الهي را
به عنوان دين
نيز مطالعه كنيم.
اكنون
كه اين عناوين
چهارگانه را
متذكر شديم،
به آن
تعليماتي از
حكمت الهي مي
پردازيم كه در
زندگي و رفتار
انسان حايز
بيشرين اهميت
اند.
آنچه باقي مي
ماند: اشارات
معدودي از
اطلاق عملي
اينها در
مسايل اجتماعي،
و بياني صرف
است ـ زيرا در
مدار مختصر
اين كتاب كوچك
امكان ندارد
حگمت الهي چيز
ديگري از اين
دورنماي
گذشته و آينده
را براي ما
بازگشايي
نمايد.
هيچ كدام از تقسيم
بندي هايي كه
مي كوشند روح
واقعاً تقسيم
ناپذير را ـ
كه جرقه اي از
آتش كائنات
است- تقسيم
كنند ارضا
كننده
نيستند، اين
تقسم بندي ها ما
را از وحدت
آگاهي اي كه
نفس كلي ماست
محجوب كنند. حواس،
عواطف و عقل
سطوح تراش
خوردة يك
الماس، يا جلوه
هاي يك روح مي
باشند.
زندگي روحاني،
يا دين، بايد
سنتزي علمي
باشد،
اخلاقيات ـ هنر
و فلسفه سطوح
تراش خوردة دين
مي باشند. دين
بايد در تمام
مطالعات تراوش
داشته باشد،
همان گونه كه
روح در تمام
صورت ها مي
تراود.
نفس
كلي ما واحد
است، متكثر
نيست، هرچند
كه زندگي
طغيانگر او
خود را از راه
هاي كثيري
تبيين مي
نمايد.
بنابراين،
اگر چه، به
منظور روشني
مطلب، من
موضوع خودم را
به اجزائي چند
تقسيم مي كنم،
از خوانندة كتابم
استدعا دارم
به خاطر
بسپارد كه
طبقه بندي
وسيله است و
هدف نيست؛
طبقه بندي ها
بسيار، اما
آگاهي واحد
است؛ و
از آنجا كه،
براي توجيه
روشن، بايد از
پريشان كردن
اشخاص اجتناب
كنيم، و بايد
مدام مدّ نظر
داشته باشيم كه
ذات (جوهر)
تقسيم پذير
نيست و بايد
از آن بپرهيزيم.
بخش اول
حكمت
الهي و علم
در
روش هاي قديم
مطالعاتي از
كليات به
جزييات مي
رسيدند كه
بهترين روش
براي دانش
پژوهان جدي و
فلسفي است
[يعني از روش
قياسي بهره ور
مي شدند]. اما
در روش هاي
نوين با بررسي
جزييات به كليات
پي ببرند؛
علتش اين است
كه ذهن
خوانندة نوين
براي مطالعات
جدي هنوز
آمادگي پيدا
نكرده است.
تحقيق با اين
روش [اسقرايي]
آسان تر است
چون
دشوارترين
قسمت مطالعات
در آخر كار
بررسي مي شود.
از آنجا كه
اين كتاب
مختصر براي
خوانندگان
نوين تدوين مي
شود، من نيز
از روش دوم
[استقرايي]
پيروي مي كنم.
حكمت
الهي روش
مشاهدة علمي
را، كه شامل
آزمايش،
تنظيم واقعيات
متقين،
استقرا،
فرضيه، قياس،
تصديق، و تأييد
حقيقت مكشوف
است، قبول
دارد، اما
حوزة آن خيلي
وسيع تر مي
باشد.
حكمت الهي
خلاصة هستي را
كه فقط شامل
دو عامل حيات
و صورت است، و
بعضي اين دو
را روح و مادّ
ه، و برخي زمان
و فضا مي
نامند، درك مي
كند، زيرا روح
حركت خدا، و
مادّه سكون
خداست.. چون
منشأ روح حيات
الهي و مبدأ
مادّه اثير كلي
است، كه دو
جلوة واحد
ازلي، در فضا
و زمان مي
باشند. [نك به
بخش سوم].
در
حالي كه علم
متداول،
مادّه را به
ملموسات
محدود مي كند،
علمِ منظورِ
حكمت الهي مادّه
را
درجه بندي
شده مي
نماياند، كه شامل
ملموسات
فيزيكي و
ملموسات حواس
فرافيزيكي مي
باشند.
حكمت الهي مي
داند كه شناختِ
جهان فيزيكي
مشروط به
داشتن جسم
فيزيكي است، و
اجزای مشخص آن
همان اعضای
حسي تكامل
يافته، يعني
چشم، گوش، و
غيره هستند،
كه با آنها
اعيان خارجي
دريافت مي
شوند، و اجزای
ديگر، مانند
دست، پا،
اعضاء تكامل
يافتة كرداري
مي باشند، كه
وسيلة تماس با
اعيان خارجي هستند.
حكمت
الهي متوجه
اين واقعيت
است كه، در
تلاش هاي
زندگي گذشته،
با به كارگيري
نيروهايي كه
در شرف تكوين
بوده اند، اين
تكامل فيزيكي
به ثمر رسيده
است، و اين
كوششي كه براي
به كارگيري
نيروي زايشي
شده است، مادّه
را تدريجاً به
شكل عضوي
درآورده است
تا با آن و از
نيروي آن استفادة
بهينه كرد.
اگر اين سخن بوخر
[18] را كه
گفته است: ما
راه نمي رويم
چون پا داريم؛
ما پا داريم
چون خواسته
ايم راه
برويم، واژگونه
بنماياني، بايد
رشد پاها را معلول
پاهاي موقتي و
عوضي تلقي
كنيم، در حالي
كه علت شكل
گيري پاها،
برآمدگي
دايمي اي در
بدن بوده است
كه به مرور زمان
آن قدر تغيير
يافته كه به
شكل پا تكامل
يافته است، و
اين تكامل
حاصل تلاش مخلوقات
زنده براي
تحرك بوده
است. همان گونه
كه و. ك.
كليفورد [19] مي
گفت
سوسمارهاي
بسيار بزرگ
قرن گذشته:
"بعضي خواستند
پرواز كنند، و
پرنده شدند". " اراده
براي زندگي
كردن" ، يعني،
ميل داشتن،
فكركردن، و
عمل كردن، در
نهادِ هر
تكاملي نهفته
است.
حكمت
الهي در
قلمروهاي
علوي همين اصل
را مرعي مي
دارد، اگر
چنين باشد؛ و
اگر بايد
آگاهي [انسان]
حوزه هاي ديگر
را از حوزة
فيزيكي تشخيص
دهد، بايد اين
آگاهي داراي
كالبدي از
مادّة متعلق
به آن حوزه اي
باشد كه در
صدد جستن آن
است، و كالبد
هم بايد داراي
حس
هايي باشد، كه
عامل رشد آن
همان ميل به
زندگي براي
ديدن، شنيدن،
و غيره است. [من كلمة حوزه
"sphere"
را در گسترة
تام مادّه كه
بر نمونة
معيني دلالت
دارد، به كار
برده ام، و
منظورم . .
ساختار اتم هاي
نوع واحدي
است.
[نگاه كنيد
به " اتم" در بخش
چهارم.
چون امكان
دارد عوالم
متعددي در يك
حوزه وجود
داشته باشد؛
بنابراين عالم
آسماني حوزه
اي مربوط به
روان است.
كلمة مرحله ( plane
) را نيز به
همين معنا به
كاربرده ام،
اما گويا معناي
آن را به
آساني
درنيافته باشند.] اين كه
بايد حوزه هاي
ديگري وجود داشته
باشد، و
كالبدهاي
ديگري هم
باشند تا واسطة
شناخت حوزه
هاي ديگري
شوند، موضوعي
نيست كه از
حيث نهادي
و اصولي شگفت
آور تر از اين
نيست كه حوزة
فيزيكي اي
وجود دارد، و
كالبدهايي
فيزيكي هستند
كه به واسطة
آنها آن حوزة
فيزيكي را مي
شماسيم.
نهان جو [20]ـ
يعني، كسي كه
در طلب امور
مربوط به نفس
الهي در طبيعت
است ـ وجود
اين حوزه ها را
تأييد مي كند. خود او
صاحب اين حوزه
هاست و از اين
كالبدها
استفاده مي
كند.
گفتارهاي
زير ـ جز در يك
مورد كه در جاي
خود توجه شما
را به آن
معطوف خواهد
داشت- همه
حاصل بررسي
هايي است كه
نويسنده و
نهان جويان
ديگر با
استفاده از
اين كالبدها،
در اين حوزه
ها كار كرده
ايم؛
همة ما اين
موضوع را با
اعضای انساني
خود دريافت کرده،
و حقيقت موضوع
را قدم به قدم
اثبات نموده
ايم. ما
با تحقيقات
خود جاهاي
خالي زيادي را
پر كرده ايم.
بنابراين،
حق داريم كه
با تجارب دست
اول خود امكان
تحقيقات
مافوق طبيعت را
عملي بدانيم،
و بگوييم اين
تحقيقات به
اندازة
تحقيقات
فيزيكي قابل
اعتماد مي
باشند، زيرا
اين تحقيقات
در يك مورد
بيست و سه
سال، و در
موردي ديگر
بيست و پنج
سال به درازا
كشيد؛ البته
هم در تحقيقات
فيزيكي و هم
در تحقيقات ما
فوق طبيعت
امكان اشتباه
وجود دارد، به همين
دليل اين
خطاها بايد ما
را برآن بدارد
تا در تحقيقات
خود دقت
بيشتري مبذول
داريم، نه اين
كه از آنها
دست برداريم.
جدول
تطابقات
جدول
زيرين منظري
از حوزه هايي
را مي نماياند
كه شامل آن
كالبدهايي
است كه واسطة
تجلي حالات
آگاهي انسان
مي باشند، و
انساني كه به
اين آگاهي
رسيده باشد از
اين كالبدها
در بررسي آن حوزه
هايي كه زميني
و مربوط به
زمين ما هستند
استفاده مي
كند. به
انسان ازلي،
موناد ( جوهر
فرد )، " يكتا"
گفته مي شود،
يعني، جزيي از
حيات الهي
است، ؛ [اين
گفتار، و آنچه
را كه در بالا
توجه شما را
به آن معطوف
داشتم، يعني،
موضوعي كه به
موناد مربوط
مي شد، جزء
تأييدات
مشاهداتي
نويسنده
نيست.
اين نفس اعلي
فقط در موقعيت
هاي نادري
متجلي مي شود
كه سيل عظيمِ
نور خيره
كننده اي بر
انسان نازل
شود: طبيعت
اين نفس، در
عالم اين نفس،
و خود اين نفس
فراسوي هر
بينش قابل
تصوري است. هيچ
كدام از ما
هنوز به آن
دست نيافته
ايم. با
اين حال اين
همان چيزي است
كه ما آن را
حيات خود در
او مي خوانيم،
زيرا همان گونه
كه مصريان مي
گفتند، او كه
حيات اعلي،
يعني،" خداي
ناپيدا" ست،
در هركدام از
ما وجود دارد. يقيناً
او فرزند خداست،
كه به صورت
خدا آفريده
شد، خدايي كه
حياتش را با
سه جلوة
اراده، عقل، و
فعليت خلاقش
متجلي مي
نمايد.
او در حوزة
خود زندگي مي
كند، كه با
نزول جرقه اي
از آتش خود،
وجرياني از زندگيش
خود را در پنج
حوزة تجلي مي
نماياند.
چون
شعاع اين
تجلي، به اتمي
از مادّة هر
كدام از اين
سه حوزة
بالاتر نزديك
شود، بسانِ ِ
روح انساني
ظهور مي
نمايد، سه
جلوة مونادي
اراده، عقل، و
فعليت خلاق را
دوباره احيا
مي كند، و در
مرحلة معيني
از تكامل، به
عنوان نفس
انسان، خودش را
آشكار مي
نمايد، ولي،
هويتش را هرگز
از دست نمي
دهد، اما در
آن سفر طولاني
ای که حركت مي
كند، تمام
قدرت هاي
موناد را، كه
در نهان او
پنهان هستند،
آن چنان كه
درختي در دانه
اي پنهان است،
باز و آشکار مي
نمايد.
همچنان
كه ملكوتِ
ماده را مسخر
مي كند، موناد
والدي او
حيات، و دانش
عوالمي را كه
در آن زندگي
مي كند هر چه
بيشتر در درون
او فرو مي
ريزد.
اما عبور از
اين سه حوزة
اعلي براي حصول
به دانش كامل
و قدرت تامي
كه در نظام
شمسي ما وجود
دارد كافي
نيست؛ زيرا
هنوز دو حوزة
ديگر باقي
مانده است،
لذا فرايند
اين فرو ريزي
در ماده
همچنان ادامه
مي يابد.
يعني، روح با ورود به
مولوكول خشن
تري از مادّة
حوزة اسفل خود
را تقويت مي
كند، بعد اتمي
را از حوزة
چهارمِ مادّه
كه داراي مادّة
غليظ تري است،
و نيز اتمي را
از حوزة پنجم،
كه آخرين حوزة
سفلي فيزيكي
است، به اين
فرايند متصل
مي كند، پس او
[روح] بايد
كالبدهايي
داشته باشد،
تا بتواند به
وسيلة آنها در
حوزه هاي تجلي
يافتة پنچگانه
كارآيي داشته
باشد.
بعداً
خواهيم ديد كه
كالبدهاي
اسفل روح،
چيزي را تشكيل
مي دهند كه به
آن شخصيت مي
گوييم،
شخصيتي كه در
مرگ و بعد از
مرگ از بين مي
رود، و در
تولدهاي مجدد
دوباره جان مي
گيرد، در حالي
كه حوزه هاي
اعلي، به
فرديت روح شكل
مي دهند، يعني
به آن واقعيت
مهمي كه
خاطرات گذشته
باشد، اين
خاطرات در اين
سفر زيارتي
دراز مدت باقي
مي مانند. اكنون
اين واقعياتي
را كه در بالا
بيان كرديم،
در جدول زير
مشاهده مي كنيم.
____________________________________________________
[ واژه هاي
سانسكريت
براي دانشجو
مفيد خواهند بود،
زيرا در
ادبيات حكمت
الهي كاربرد
فراواني
دارند، اما معادل
هاي انگليسي
آنها را در
بالا من ارائه
داده ام:
1.
Adi; 2. Anupâdaka; 3. Atmâ or Nirvâna; 4. Buddhi; 5. Manas
Mahäparinirväna, and for Anupädaka, Parinirväna.]
1 ـ
ادي؛ 2 ـ
انوپاداكا؛ 3 ـ اتما يا
نيروانا؛ 4 ـ
بوددهي؛ 5 ـ ماناس
يا
ماهاپارينيوانا،
و پارينيوانا
را
براي
انوپاداكا.
_______________________________________________________
(1)
تثليث هاي
اديان، يعني
سه شخصيتي را
كه در مسيحيت
وجود دارد، همان
تجلياتي است كه
در نظام شمسي
بروز مي كنند.
يعني ظهور سه
گانه اي كه
اختلاف نقش را
نشان مي
دهند،
و بايد آنها
را از پايين [
به بالا]
مشاهده كنيم. كل
نظام شمسي را
مي توان كالبد
كلمه [21]
نام نهاد، و
خورشيد را
كالبد فيزيكي
تلقي نمود، كه
جزيي از " او"
را متجسم مي
كنند.
_______________________________________________________
(2)
انسان "به
صورت خدا
آفريده شد".
جلوه هاي " او"،
اراده، عقل، و
فعليت، يا
قدرت،
علم ـ عشق، و
خلاقيت است كه
در
بازآفريني
متجسم خودش،
به عنوان
اراده، شهود،
و عقل نشان داده
مي شوند.
_______________________________________________________
هفت حوزه
از پايين به
بالا عبارتند
از: جامد، مايع،
گازي، اتري،
فوق اتري،
غيراتمي
جزيي، اتمي.
بخش دوم
قلمرو
های الهی
[الف]
ـ فرديت
جاودانه [ب] ـ
شخصيت فاني
[همان
طور كه
جانمندي (قدرت
حيات) خود را
در كالبد
فيزيكي به دو
صورت نشان مي
دهد، صورت دوم
آن نيز از حيث
ايفاي نقش دو
بخش مي شود:
يكي جانمندي
انرژي آفرين
در جزء لطيف
تراست، كه
همتاي اتريك
نام دارد، و
از چهار اتر
فيزيكي تركيب
مي شود، و
ديگري
جانمندي
خودكار است كه
از جزء غليظ
تري كه
جمادات،
مايعات و
گازها باشند
تركيب يافته،
از آنها
استفاده مي
كند. مادّة
فيزيكي موجود
در حوزة
فيزيكي از اين
اجزای
هفتگانة
تشكيل مي
شود.
ممكن
است سؤال شود
غرض از اين
سير نزولي تا
حدّ مادّه
چيست؟ موناد
با اين سير
نزولي به چه
چيزي مي رسد؟ مادّه
در حوزه هاي تجلي
مانع ديدار آن خداوندي
مي شود كه در
همه جا حضور
دارد، و او را
از پاسخگوي به
ارتعاشات مادّه
ها باز مي دارد.
همان گونه كه
اگر فردي در
آب بيفتد و
شنا نداند غرق
مي شود، اما
مي تواند شنا
ياد بگيرد و
در آب آزادانه
حركت كند، مناد
نيز چنين
وضعيتي دارد.
موناد در
پايان سفر
زيارتي خود،
از قيد نظام
شمسي آزاد مي
شود، و مي
تواند در هر
قسمت آن به
ايفاي نقش خود
بپردازد، به
ارادة خود خلق
كند، به ميل
خود حركت
نمايد.
هر نيرويي را
كه در نهان
مادّه است
بازبگشايد،
موناد مي
تواند با هر
شرايطي تا ابد
خود را سازگار
نمايد؛
در اين سير
هر امر تلويحي
اي توضيحي مي
شود، و هر امر بالفطره
اي بالقوه، و
با ارادة خود
در تمام حوزه ها
زندگي مي كند،
وبه آنچه موجب
تجلي اوست در تمام
حوزه ها
دسترسي مي
يابد.
كالبد
فيزيكي
بازگشايي
عَملي آگاهي
را از پايين
به بالا به
بهترين وجه مي
توان تعقيب
نمود، زيرا
اول كالبد
فيزيكي كه
وسيلة دانايي
است تنظيم مي
شود، و خود را
با اين دانايي
در عالَمي كه مي
شناسيم مي
نماياند. طبيعت
رواني عقده ها
و غده هاي
عصبي كالبد
فيزيكي را
تحريك مي
كنند، و روان
حاكم نظام
نخاعي مي شود،
و اينها در
اثر تكاملي كه
در حوزه هاي
غير مرئي مي
يابند با
تحريكات
فيزيكي پيش مي
روند.
ما
نيازي نداريم
كه خود را
درگير تكامل
كالبد فيزيكي
غليظ كنيم،
چون اين موضوع
مربوط به
مطالعات علوم
فيزيكي است. آگاهي انسان
نسبت به كالبد
فيزيكي كار
خود را اتوماتيك
انجام مي
دهد، لذا
انسان نيازي
ندارد
روندهاي فيزيكي
خود را هدايت
كند؛ چون اين
روندها به
صورت عاداتي
انجام مي
گيرند كه
نتيجة فشار
ممتد آگاهي
است.
جزء
لطيف تر كالبد
فيزيكي، يعني
همتاي اتري
آن، در جزء
غليظ تر نفوذ می
کند، با كمي
گسترش تمام
كاليد فيزيكي
را فرامي
گيرد؛ اعضای
مشخص اين
همتاي اتري
گرداب هاي
رويه اي آن مي باشند،
كه در اين ده
قسمت قرار
دارند [1] بالاي
سر، [2] نقطة
بين ابروها، [3]
گلو، [4] قلب، [5]
طحال، [6] شبكة
عصبي شمسي، [7]
ستون فقرات
پشت، [8،9،10] قسمت
تحتاني لگن
خاصره؛ كه از
اين قسمت آخر
جز در سحر
سياه استفاده
نمي شود.
عناوين
فني اين گرداب
ها چاكرام ها،
يعني چرخه
هايي مي
باشند، كه در
مسير تربيت
سرّي، و از
طريق پلي كه
بين حوزه هاي
فيزيكي و نجومي
(عاطفي) است
فعال مي شوند،
تا حوزة عاطفي
را در مسير
فعاليت آگاهي
بيداركننده
قرار دهند. سلامت
شريك جدی آن
بستگي به
جانمندي
همتاي اتري آن
دارد، كه انرژي
خود را
مستقيماً از
خورشيد مي
گيرد، و، در
قسمتي كه با
طحال ارتباط
پيدا مي كند،
اين انرژي را
به جرياناتي
تقسيم مي كند
تا آن را به
اعضای مختلف
كالبد غليظ
انتقال دهد،
شعاع هاي مازاد
اين انرژي به
خارج مي
تابند، و به
تمام
مخلوقاتي كه
در طيف آنها
قرار داشته
باشند انرژي
مي رسانند.
هرگاه
كالبدي ضعيف
براي رسيدن به
توانمندي خود
را تمام و
كمال در
همجواري فرد
سالم پر شور و
نشاطي
بكشاند، اين
اقدام اغلب
موجب تحليل
آنهايي مي شود
كه در نزديكي
آن قرار داشته
باشند. اين
توانمندي
مازاد را در
روش هاي مغناطيسم
فيزيكي، يعني
نيروي
درماني، و
غيره مي توان
بسط و گسترش
داد.
ژرف
بيني اتريك كه
دقيق تر از
ديد معمول و
متداول است،
در بررسي
ذراتي مانند
اتم هاي
شيميايي، يا
مطالعة ارواح
طبيعي، يعني
پريان،
جنيان، و
مخلوقاتي از
اين گونه،
كاربرد دارد
زيرا آنها در
كالبدهاي
سفلي خود از
مادّة اتريك
استفاده مي
كنند. اين
امكان هم وجود
دارد كه در حالات
عصبي بسيار
ضعيفي كه از
هيجان،
ناسلامتي، و
مصرف الكل
ناشي مي شوند
ديدار اين
مخلوقات
مقدور و مکن شوند.
بخش
اتريك مغز در
رؤياها،
بويژه
روؤياهايي كه
معلول اثرات
بيروني، يا
فشارهاي
درونيِ عروق
مغزي هستند،
نقش فعالي
ايفا مي كند.
اين رؤياها
معمولاً
دراماتيك (پراز
شور و شگرفي) مي
باشند و امكان
دارد تمام
خاطراتِ
رويدادها،
اشيا و اشخاص
را كه مربوط
به گذشته ها مي باشند
با آب و تاب
بنمايانند. [22] در
اشخاصي كه از
سلامت معمولي
برخوردار
هستند، بخش
اتريكِ كالبد
فيزيكي از بخش
غليط آن جدا
نيست، اما بخش
اتريك را مي
توان با داروهاي
بيهوشي از
كالبد فيزيكي
بيرون آورد، و
اين كالبد
اتريك است كه
واسطة تنمندي
يا تحقق تجسد
در مديوم ها
مي شود.
با
وقوع مرگ
ارتباط
آگاهانة
همتاي غليظ با
كالبدهاي
اعلي كاملاً
قطع مي شود؛ و
اين حالت وازني
مدتي، كه
معمولاً 36
ساعت دوام دارد،
باقي مي ماند،
و چون كالبد
غليظ كارآيي
خود را از دست
داد، اين
مفارقت دايمي
مي شود؛ و
كالبد فيزيكي
هم به مرور از
هم پاشيده مي
گردد.
حوزة
عاطفي يا
نجومي، عوالم
و ساكنان آن
خودِ
حوزة نجومي اي
كه به زمين ما
مرتبط است دو
كره دارد، و
نيز عالم
نجومي و
ساكنان آن، و
عالم مياني يا
اميالي، كه
جزیي از عالم
نجومي است، و
ساكنان آن از
شرايط خاصي
پيروي مي
كنند، اما در
اين مقطع
نيازي نيست كه
خود را درگير
اين موضوعات
كنيم.
تمامي
اين حوزة
عاطفي متعلق
به آن آگاهي
اي است كه با
بروز
احساسات،
اميال، و
عواطف نمود
پيدا مي كنند؛
تغييرات
عاطفي در
آگاهي انسان
ارتعاشاتي در
مادّة نجومي
ايجاد مي كند،
و چون مادّة
نجومي داراي
حركات
ارتعاشي لطيف
و سريعي است،
اين ارتعاشات
براي كسي كه
ديد نجومي دارد
به صورت رنگ
هاي متفاوت
رؤيت مي شوند.
خشم
موجب
ارتعاشاتي مي
شود كه با
برقي از رنگ
سرخ همراه
است، احساس
ايثار يا عشق
موجد بروز رنگ
آبي يا هالة
رزگونه اي در
كالبد نجومي
مي شود.
خلاصه، هر
احساسي از رنگ
خاصي برخودار
است، زيرا
داراي مقدار
ثابتي از
ارتعاشات خاص
خود مي باشد.
بديهي
است كه كالبد
نجومي انسان
از مادّة
نجومي تشكيل
مي شود. وقتي
كه اين كالبد
نجومي با
كالبد فيزيكي
همراه باشد،
در آن نفوذ مي
كند و در ورای
آن بسط مي
يابد، و در
اين حالت
منبسط به صورت
ابر يا بيضي
متمايزي ظهور
مي نمايد. اين
تفاوت هاي
تصويري دلالت
بر كم و بيشي
پيشرفت افراد مختلف
دارند.
روشني
و درخشندگي
رنگ هاي لطيف
تر، صوري كه
صحت و دقت
زيادي را مي
نمايانند، و
بزرگي آنها
حاكي از
تكاملِ بيش تر
صاحبان صور
است. وقتي كه
انسان با
كالبدهاي
عالي تر خود،
از كالبد
فيزيكي اش
فاصله مي
گيرد، من باب
مثال وقتي كه
شب ها خوابيده
است، به چنين
كاري مي
پردازد،
كالبد نجومي
او به كالبد
فيزيكي اش
شباهت كامل
دارد.
چون
مادّه نجومي
تحت تأثير
تفكر قرار گرفت،
شكل پذير مي
شود، يعني
انساني كه از
تفكر خود متأثر
شده باشد، در
عالم نجومي به
شيوة شخصِ خود
ظاهر مي گردد،
و خود را
همسان و با لباسي
كه در تصور
خود دارد مي
بيند.
دوستي نه
چندان نزديك،
كالبد نجومي
سربازي را كه در
جنگ كشته شده،
با زخم هايش،
و كسي را كه
غرق شده با
لباسي كه از
آن آب مي چكد مي
بيند.
معمولاً
افراد انسان
در عالم نجومي
داراي صور
انساني
هستند، اما
ديگر ساكنان
عالم نجومي،
مانند پريان
اعلي، ارواح
طبيعتي كه با
تكامل گياهي و
حيات حيواني
مرتبط اند، و
غير آنها
داراي
كالبدهايي
هستند كه نماي
بيروني و اندازه
هاي آنها مدام
تغيير و تحول
مي يابند.
عناصر
شوخ چشمي از
ارواح طبيعت،
گاه با
استفاده از
اين خاصيت
بزرگ نمايي
مادّة نجومي،
خود را به شكل
هاي غول آسا و
مخوفي در مي
آورند تا
مزاحم هاي
ناخوانده را
به عالم
خودشان بازگردانند.
بعضي مخدرها،
مانند حشيش،
بنگ، افيون و
مسموميت هاي
الكلي قوي به
قدري در اعصاب
فيزيكي اثر مي
گذارند كه
تخديرشدگان
را مستعد
پذيرش
ارتعاشات
نجومي
مي كنند، و
در نتيجه، اين
بيماران
متأثر از مواد
مخدر برخي از
ساكنان عالم
نجومي را مدت
كوتاهي مي
بينند.
شخصي
كه از فراواني
هذيان و روان
آشفتگي عذاب
مي كشد، دچار
هراس هاي آزار
دهنده
اي است كه بيش
تر مربوط به
ديدار عناصر چندش
آوري است كه
در اماكني گرد
مي آيند كه مشروبات
الكلي فروخته
مي شود، اين
عناصر بازدم هايي
را جذب و از آن
تغذيه مي كنند
كه مملوّ از بخارهاي
گندي است كه
كالبد
ميخواران را
اشباع كرده
است.
تمام
احساساتي كه
در كالبد
فيزيكي در لذت
و درد خلاصه
مي شوند مربوط
به درون نفوذي
كالبد نجومي
مي باشند، و اگر
اين كالبد با
داروهاي
بيهوشي و خواب
مغناطيسي از
كالبد فيزيكي
اخراج گردد،
آن احساسات از
كالبد فيزيكي
نيز محو مي
شوند.
چون در خواب
بدل اتريك
همتاي غليظ خود
را ترك نمي
كند، هر گونه
مزاحمت
فيزيكي كالبد
نجومي را خيلي
سريع بيدار مي
كند؛ اما هر
جا كه قسمت
اعظم مادّة
اتريك نيز
اخراج شده
باشد، پل
ارتباطي بين
دو كالبد نيز
شكسته مي شود،
و همين امر
موجب حالت
ترانس (خلسه) مي شود؛
و در چنين
شرايطي كالبد
غليظ بي آنكه
دردي را احساس
كند به شدت
چند سويه مي شود.
اما به محضي
كه كالبد
نجومي دوباره
وارد كالبد
فيزيكي بشود،
و «آگاهي
فيزيكي»
بازگردد، درد
هم مجدداً
بروز مي كند.
موقتاً
مي توان گفت
كه در اين
مرحلة فعليِ
تكامل، مركز
عادي آگاهي در
كالبد نجومي است،
كه در كالبد
فيزيكي فعال
مي باشد. اگر
اظهار نظر
نادرست را روا
بداريم، «
آگاهي فيزيكي»
را در اين
زمان نيمه
آگاه تلقي مي
كنيم.[23]
شرايط
اشخاص در طول
خواب با توجه
به مرحلة
تكاملي آنان
متفاوت است.
شخصي
كه از لحاظ
كالبد هاي
اعلي تكامل پيشرفته
اي ندارد،
وقتي كالبد
فيزيكي خود را
رها كند، در
جاهاي آشنا
مشغول سير مي
شود؛ انسان
ميانه حال برغم
توجه درونيش
به سوي افرادي
كشانده مي شود
كه براي او
جذابيت
دارند، و جنبة
ارتباطيش با دوستان
خود فقط رواني
است؛ در مرحلة
نسبتاً بالاتر،
و با ذهني
بسيار فعال
قابليت گيرندگي
پيدا مي كند،
و حل و فصل
مشكلات خود را
در اين آگاهي
آسان تر از
حالت فيزيكي
انجام مي دهد. شاهد
براين قضيه
گفتار متداول
زير و امثال
آن است: « خواب
رايزني مي
كند، بهتر آن باشد
كه با آن حال
مشاوره اي به
خواب رفت ».
مشكلي
كه هنگام
خوابيدن آرام
در ذهن جاي مي
گيرد،
معمولاً
پاسخش را
بامداد مي يابد.
اما همة افراد
انسان در عالم
نجومي آگاهانه
كار نمي كنند؛
زيرا براي اين
منظور لازم
است به بيرون
توجه داشت نه
به درون. لذا
هرجا كه انسان
پاك و مسلط به
خود باشد، و
در عالم
فيزيكي پايمردي
نشان دهد، اگر
فرد پيشرفته
تري هم باشد
اغلب در عالم
نجومي « بيدار»
است .
اين
فرايند صرفاً
آن فرد را
وامي دارد تا
به جاي اين گه
در تفكرات خود
مستغرق گردد، متوچه
چيزهايي باشد
كه در اطراف
او جريان دارند؛
كالبد نجومي
چنين فردي
فعاليت هاي
رواني و
اخلاقي را
كامل و منظم
نموده است، تنها
چيزي كه براي
او باقي مانده
اين است كه در محيط
هاي نجومي خود
بيدار بماند.
حامي
او مسايل را
برايش توضيح
خواهد داد، و
مدتي نزديك او
مي ماند؛ اين
حامي به او نشان
مي دهد كه
مادّة نجومي
از تفكر او
تبعيت مي كند،
و او مي تواند
به ارادة خود
با هر سرعتي
كه مايل باشد
حركت كند، از
درون صخره ها
عبور کرده، در
اعماق درياها
غوطه ور شود،
از ميان آتش
هاي شعله ور
بگذرد، از
بالاي پرتگاه
ها و در هوا
پرواز كند،
اينها همه
بستگي به اين
دارد كه نترسد
و اعتماد
داشته باشد؛
اما اگر جرأت
و جسارت خود
را از دست
دهد، در اين
موضع خود را
به خطر خواهد
انداخت، و «
بازتاب» اين
خطر هم همان
صدمه اي خواهد
بود كه تصور کرده
است، يعني، در
كالبد فيزيكي
خود آسيب هايي
مانند كبود
شدگي پوست،
خراش، زخم، و
غيره مشاهده
خواهد کرد.
وقتي
انسان اين درس
هاي مقدماتي
را آموخت، و
توانست در
عالم نجومي
درست ببيند و
درست بشنود،
براي خدمت به « زندگان»
و « مردگان»
آمادگي لازم
را كسب كرده
است؛ چون به
اين توانايي
رسيد، او را«
حامي نامريي »
مي گوييم، و
او شب هايش را
صرف ياري
رساندن به
افراد گرفتار
مي كند،
نادانان را
آموزش مي دهد،
و كساني را كه
تازه وارد عالم
نجومي شده اند
از دروازة مرگ
مي گذراند. اكنون
توجه خود را
به اينها كه
گفته شد معطوف
مي داريم.
عالم
اميال، يا
برزخ
اين
همان جزء از
عالم نجومي
است كه در آن
شرايط
اختصاصي براي
تولد هاي
دوبارة افراد
فراهم مي آيد. هيچ كس
در عالم نجومي
آزاد نيست مگر
اين كه به
دانستگي لازم
رسيده باشد.
به قول پيتر
قديس « ارواح
زنداني» مي
باشند،
زنداني هوس ها
و اميال خود. و
به همين دليل،
آن را عالم
اميال نام
نهاده اند.
ما
ديده ايم كه
در مرگ انسان
ملبس به كالبدهاي
لطيف تر خود
مي باشد، يعني
لباس
فيزيكي اي را
كه درطول حيات
خاكي در بر
داشته است در مي
آورد؛ « پوشش
پوستي اي» كه
به «
اولين انسان»
به محض « هبوط»
در عالم مادّه
داده شد، که ناشي
از « دانستگي»
اي بود كه به
آن دست يافت. پيتر
قديس در قصة
ابراهيم،
ساره و هاجر
مي پرسد: « كدام
يك از اين
چيزها تمثيل هستند؟»
وقتي
پوشش پوستي
انسان هم
بيرون مي ريزد،
بازهم انسان
همان گونه كه
ملبس به آن
بود، خودش
هست، و در
عالم نجومي «
به مكان خود
مي رود»، يعني
به جايي كه
خودش متناسب
با احوال خود
فراهم آورده
است. تنظيم
مجدد مادّة
كالبد نجومي
او نيز خود به
خود انجام مي
گيرد، مگر اين
كه دانستگي
لازم را براي
نمود آن كسب كرده
باشد.
در طول
حياتِ كالبدِ
فيزيكي، ذرات
نجومي اي كه
در تمام
تقسيمات جزئي
هفتگانه مادّه
وجود دارند،
آزادانه در
قلمروهاي
دروني خود
حركت مي كنند،
و بعضي از
تمامِ اين
انواع همواره
در سطح كالبد
نجومي قرار مي
گيرند؛ ديدنِ
تمام عالم
نجومي بستگي به
حضور ذراتي
دارد كه در
سطح كالبد
نجومي اي مي
باشند كه از
اين تقسيمات
جزيي اخذ شده باشند،
كه به تمام
جامدات،
مايعات،
گازها و چهار حالت
اتري ما پاسخ
مي دهند.
اين
ذرات با هم
جمع نمي شوند
و به صورت عضوي
ديداري،
مانند
بيناييِ
كالبد
فيزيكي،
درنمي آيند؛ وقتي
انسان توجه
خود را به
خارج معطوف مي
دارد « در تمام
اطراف خود» ،
به وسيلة اين
ذرات، يا به واسطة
چيزهايي
مانند آنها كه
در مسير او
قرار مي
گيرند، مجذوب
آنها مي
شود. [تازه
واردان ِعالم
نجومي هميشه
به واسطة
تصاوير چشم
نجومي مي
بينند، زيرا
عادت داشته
اند از اين
طريق به امور
بيروني توجه
كنند، درست
همان گونه كه
براي راه رفتن
پاهاي خود را
به حركت درمي
آورند. به
كارگبري اين
اعضا ضرورت
دارد.] اما اگر
مادّة نجومي
دوباره تنظيم
شود، مادّة هر
كدام از
تقسيمات جزيي
نيز گرد هم مي
آيند، و يك
سري پوستة
تمركزي تشكيل
مي شود، و
غليظ ترين
پوسته ها در
بخش بيروني
قرار مي گيرند.
از آنجا
كه انسان فقط
بخش هاي جزييِ
عالم نجومي را
كه متعلق به
بيروني ترين
پوستة است مي
بيند؛ مقدار
انواع مادّة
هركدام از اين
بخش ها بستگي
به ميزان
اميال و عواطفي
دارد كه از
زندگي در عالم
خاكي با خود
آورده است.
اگر
اين اميال و
عواطف از نظمي
سفلي برخودار
باشند، غليظ
ترين مادّة
نجومي، كه بيروني
ترين پوسته
است، خيلي
توانمند
خواهد بود، و
او فقط در پست
ترين تقسيمات
جزيي عالم نجومي
جاي مي گيرد،
و مدتي مديد
در آنجا خواهد
ماند؛ اين
احوال با
گرسنگي بطئي
از ميان خواهد
رفت، يعني . . ،
با محروميت از
ارضاعاتي
مواجه خواهد
بود كه قبلاً
به آنها عادت
داشته است. به
اين دليل است
كه ميخواره،
شكمباره،
عياش، و كسي
كه زندگي اش
توأم با
شهوتراني و
قصاوت بوده
است، به علت اين
زياده روي های
فيزيكي،
داراي غليظ
ترين و خشن
ترين نوع از مادّة
نجومي اي
خواهند بود كه
فقط در محدودة
آنها مي
توانند در
مورد اطراف
خود آگاهي
داشته باشند،
و افرادي
همسنگ خود را
ببيند، و يا
با بدترين
كيفيات
اشخاصي آشنا
شوند كه از مرتبه
اي بالاتر
برخوردارند؛
شهوات پر شرر
اين افراد
هرگز اطفا
نخواهند شد،
زيرا از اعضای
جسماني كه
وسيلة ارضايي
آنها بودند،
محروم مانده
اند، اين
شهوات نيز
داراي شررهاي قوي
تري هستند،
زيرا در طول
زندگي جسماني
قسمت اعظم
نيروي
ارتعاشات
نجومي صرفاً
مصروف ذرات
فيزيكي سنگين
مادّه شده
اند، و آنچه
باقي مانده
احساس لذت و
درد است؛ و به
همين دليل
تمام اين
شهوات زميني
در قياس با
شررهاي نجومي
رنگ باخته و
ضعيف ترند،
بعد از اين كه
ذرات نجومي
سبك به آساني
به حركت
درآمدند، تمام
بقاياي نيروي
خود را به
صورت خوشي و
دردي نشان مي
دهند كه مانند
خلسه يا غليانات
زندگي زميني
حس پذير
نيستند.
اين
احوالي كه
گفته شد همان
چيزي است كه
در اديان
«جهنم» ناميده
مي شود ـ و
جهنمي واقعي
است، كه خود
انسان براي
اين جايگاهش
مي آفريند.
اما اين احوال
موقتي مي
باشد، و نام
مناسب تر آن
براي مسيحيان
و مسلمانان
مؤمن « عالم اميال
يا برزخ» است. [ در اين
دو اديان
معمولاً سخن
از جهنم ابدي
به ميان مي
آيد، در صورتي
كه نص كتب
مقدس با اين
تصور مقايرت
دارد. انجيل سخن
از وقتي مي
راند كه
«خداوند همه
در همه خواهد
بود» و قرآن
تصريح مي
نمايد: « كلِِّ
شيءِ هالكْ
أْلّا وجهه».
لاية ضخيم
غليظ ترين
مادّه از بين
مي رود، و
انسان ديد اين
قلمرو حيات
نجومي را از دست
مي دهد، و
دريافت عالم
بعدي را شروع
مي كند، چون
از اين درس
عذاب اليم
آموخته است خوشي
هايي را كه در
زندگي زميني
ارج مي نهاد به
راستي « ارحام
درد» بوده اند.
انسان
ميانه حال اين
شرايط تأسف
آور بعد از
مرگ را تجربه
نمي كند، چون
زماني كه در
زمين بوده نه
چندان از اين
غليظ ترين
مادّه را در
كالبد نجومي خود
جاي داده، و
نه خیلی از آن
را توانمند کرده
است كه اسير
آنها گردد.
اگر علايقش در
زمين ناچيز
بوده باشند ـ
دور و بر اتاق
كار يا در
خانه اش به
كارهاي دستي
اشتغال داشته
است، به صور
پست، اما نه
زشتي از
سرگرمي ها خود
را مشغول کرده ـ اما
اوقات خود را
وقف علايق
بزرگ تري
نكرده است، كه
مربوط به
اموراجتماعي
و ملي باشد،
چنين فردي خود
را در پوسته
اي مي يابد كه
از مادّة
تقسيمات جزيي
ششم عالم
نجومي است،
لذا او با
همتاهايي از
اشيای نجومي
مواجه خواهد
شد، كه نمي
تواند در آنها
تصرف كند، و
يا در احوال
زندگي زميني
آنها شركت
داشته باشد،
بنابراين، او
رفتار و
گفتاري عاميانه
دارد، و خود
را با احوال
خيلي كسل كننده
مي يابد، و در
تيررس
احساسات
ملالت بار و
بيهودگي غير
قابل تحمل
خواهد بود.
ممكن
است گفته شود
اين احوال
دشوار است،
چرا كه اكثريت
مردم
ناگزيرند به
نوعي زندگي
عاميانه تن
دردهند؛ آيا
آنها به صرف
اين كه مردمي
عام مي باشند،
بايد بعد از
مرگ كسل باقي
بمانند؟ بله اين
درست است؛ اما
با اندكي
دانستگي مي
توان مانع
بروز آن احوال
شد، و حكمت
الهي هم به
همين منظور
گسترش يافته
است.
لزومي
ندارد كاري كه
در دنيا انجام
مي گيرد كسل
كننده باشد، و
براي افرادي
هم كه ايمان
ديني عميق
دارند، كارها
حتي در حال
حاضر نيز كسل
كننده
نيستند؛ زيرا
تمام كارهاي
مفيد جزيي از
فعل الهي است،
و تمام
كارگزاران هم
اعضای اين فعل
الهي مي
باشند، يعني
دست هايي
هستند كه با
آنها
كارگزاران
الهي كار او
را به انجام
مي رسانند.
توليد و توزيع
ـ كشاورزي،
استخراج
معادن،
كارهاي
كارخانه اي،
تجارت، و كوچك
ترين كسب ها ـ
همه طرق الهي
تغذية
انساني، و
وسايل تكاملي
انسان مي
باشند،
وقتي
مرد و زن
كارهاي كوچك
روزانة خود را
اجزای جمعي يك
كار بزرگ
بدانند، آنها
كسل و ملول نخواهند
شد، بلكه خود
را در همكاري
با خواست خداوند
سهيم مي
بينند. [ نگاه
كنيد به كاربرد
حكمت الهي در
معضلات
اجتمايي، بخش
پنجم، ص. 77.]
همان گونه
كه جورج
هربرت مي
گويد:
«خدمتكار از
آن جهت به
ملالت جلوة
الهي مي دهد/
كه با روفتن
اتاقي همین
كنش قوانين او
را تلطيف مي
كند».
كساني
كه با اين
نيات كار مي
كنند نه فقط
بعد از مرگ با
ملالت مواجه
نخواهند شد،
بلكه فعاليتي
تازه و نشاط
انگيز خواهند
داشت.
ديگر افراد
نيز به تدريج خود
را با شرايط
جديد تطبيق مي
دهند، و آنان
را در انجام
آن كمك مي
كنند، بسياري
از ناراحتي
هاي زميني را
فراموش کرده،
به زندگي
كاملاً
خوشايندي مي
رسند؛ و با
دوستاني هنوز
در قيد حيات
می باشند تماس
دارند، و
متوجه مي شوند
كه اين معاشرت
در طول شب هاي
زميني
خوشايند، اما
در طول روزها
با نوعي بي
تفاوتي هشدار
دهنده برخورد
مي كنند، همان
گونه كه از
گفتار
انديشمندانة
آقاي
ليدبيتر برمي
آيد: « مردگان
هرگز لحظه اي
از اين كه
زندگي خود را
از دست داده
اند متأثر
نيستند»، هرچه
قدر هم بازماندگان
عزادار به
عزيزان از دست
رفته محبت
داشته باشند.
با
گذشتن از
تقسيمات جزيي
ششم، پنجم و چهارم،
ارتباط انسان
با محبوبانش
از لذت بيشتري
برخودار است.
چون انسان به
تقسيمات جزيي
بالاتري از
ملكوت مادي مي
رسد كه
هيچ كدام از
مذهب گرايان
سخني از آنها
به زبان
نياورده اند ـ
قلمرو هنر،
ادبيات، علم،
نوع دوستي، و
علايق بزرگ
زندگي، كه در
زندگي دنيوي
توأم با نوعي
خودخواهي
است، می رسد؛ كه
در مسير عادي
محصولِ
توليدات
دوبارة نجومي،
با استفاده از
وسيله و ابزار
فيزيكي، است، كه
اگر با انگيزه
هاي خالي از
خودخواهي
انسان انجام
گيرد، او را
تا عالم
ملكوتي بالا
مي برد كه
جايگاه خاص
آنهاست، و
آناني هم كه
به اين امور
با خودخواهي
بيشتري مي
پردازند، چون
از پا درآيند،
خواب آنها را مي
ربايد، تا
دوباره در
ملكوت بيدار
شوند.
پوسته
هاي كالبد
نجومي يكي پس
از ديگري مي
ريزند، و
مانند كالبد
فيزيكي، در
زمان معين به
عنصر خود بازمي
گردد. بعضي از
ارواح پاك و
لطيف بي آنكه
حضوري در عالم
نجومي داشته
باشند از آن
عبور مي كنند،
اذهان آنان به
چيزهاي
بالاتري توجه
دارند.
كساني كه
كاملاً
بيدارند،
اجازه نمي
دهند مادّة
كالبدهاي
نجومي آنان
دوباره تنظيم
گردد، اما
آزادي خود را
حفظ نموده به
خدمات مفيد مي
پردازند. صرف
نظر از اين
طبقة اخير، كه
توقف آنان در
عالم نجومي
بستگي به علل
ديگري دارد،
قاعدة عمومي
براين است كه
بعد از مرگ
دوران توقف
نجومي براي
آناني كه
پيشرفته
نيستند طولاني،
و براي
پيشرفتگان
كوتاه است، در
حالي كه دوران
ملكوتي براي
پيشرفتگان
طولاني و براي
دستة ديگر
كوتاه تر است.
حوزة
رواني، عوالم
و ساكنان آن
قلمرو
رواني اي كه
مرتبط به زمين
ماست داراي دو
كره مي باشد
كه فعلاً
موضوع مورد
بحث ما
نيستند. اين
قلمرو دو عالم
دارد، عالم علوي
و عالم سفلي،
كه هركدام
ساكنان خاص
خود را دارند،
و جزيي از
عالم سفلي تحت
شرايطي در
پايان تكامل (discarnate)
مورد استفادة
افراد انسان
قرار مي گيرد،
كه عالم بهشت
است. تمامي
اين قلمرو
متعلق به حالت
آگاهي تفكر
مشخص، يا
فعاليت
رواني، مي
باشد، و مادّة
آن پاسخگوي
تغييرات
آگاهي ناشي از
تفكر، در
تقسيمات جزيي
هفتگانه است؛
هرچند كه
عملكرد آن
خيلي ظريف تر
مي باشد،
دوباره با آن
تغييرات
عوالم فيزيكي
و نجومي تطبيق
دارد.
و عالم
رواني هم
مانند عالم
فيزيكي به دو
عالم سفلي و
علوي تقسيم مي
شود، عالم
سفلي شامل
چهار تقسيمات
جزيي غليظ تر
است، و عالم
علوي سه
تقسيمات جزيي
لطيف تر دارد،
و دو كالبد به
آن تعلق دارد:
كالبد رواني،
كه از تركيبات
غليظ تر، و
عالم بي ثبات (casual)
، كه از
تركيبات لطيف
تر تشكيل مي
شوند. اين عالم
از دو جهت
داراي كشش
ويژه است، يكي
آنكه انسان
تقريباً تمام
وقت خود را،
بعد از رشد
نسبي ذهن، در
آن مي گذراند،
و مانند پرنده
اي كه
براي گرفتن
ماهي در دريا
غوطه ور مي
شود، فقط در
لحظه ها
كوتاهي از
زندگي فاني خود
در آن فرو مي
رود، و جلوة
ديگر اين
علاقه مندي از
آن است كه
عالم فيزيكي
ميعادگاه
آگاهي علوي و
سفلي مي باشد.
با
نزول فرديت جاودانه
از بالا ـ بعد
از اين كه
موناد ( جوهرفردي)
با ارسال
شعاعِ خود
صورت روح را
ساخت، در بلنداي
آسمان باقي مي
ماند،
كالبدهاي پست
تر در اطراف
اتم هايي كه
به او [روح]
پيوسته اند شکل
مي گيرند، تا
در طي قرون
متمادي تكامل
بطئي خود را
به انجام
برسانند؛ چون
آنها تكامل
كافي يافتند،
او [روح] با
نزول فروزان خود
آنها را تصرف،
و از آنها
براي تكامل
خود استفاده
مي كند. روح كه
خوي عقلي دارد
ـ از عالم بي
ثبات،« كه
ماهيتش
دانستگي» ـ و
سه سطح بالاتر
از قلمرو
رواني قرار
دارد؛ كالبد
او را كه بي
ثبات است عطا
مي كند تا آن
را ابقا كند و
به تكامل
دايمي خود
ادامه دهد، و
او در طي دوره
هايي طولاني
تولد هاي
دوباره اش را در
مادّة غليظ تر
مي يابد.
عالم بي ثبات
را از آن جهت
به اين نام مي
شناسند چون
تمام عللي كه
در عوالم پست
تر مشهود است
در آن جاي مي گيرند. كالبد
بي ثبات، چون
لاية بسيار
نازكي از
مادّه، با شكل
تخم مرغي،
مانند پوسته
اي به دور
كالبدهاي پست
تر، چون
جوجة پرنده
اي در بيضه،
در درون آن
پوسته به
تدريج شكل مي
گيرد.
از
شبكة ظريفِ
اتمِ
پايدارِكالبدِ
بي ثبات به
تمام بخش هاي
اين پوستة
بسيار ظريف بيضه
مانند پرتو
افشاني مي شود،
واتمي است كه
چون هسته اي
تابناك مي
درخشد؛ و به
اتم هاي
پايدار
كالبدهاي
فيزيكي،
نجومي، و واحد
مولوكولي
پايدار
پيوسته است.
در طول
زندگي، اين
اتم تمام
كالبدهاي انساني
را در بر مي
گيرد،
و در مرگِ
تمام جرم
پايدار آن را،
با نيروهاي
ارتعاشي كه در
درون دارد، و «
بذر زندگي» هر
كالبدِ
متوالي است، حفظ
مي
كند.
قرن ها كيفيت
آن كمي بيشتر
از اين شبكة
ظريف و اين
سطح است، چون
فقط با فعاليت
علوي انساني
مي تواند رشد
كند، يعني با
فعاليتي كه در
مادّة ظريف آن
واكنش ضعيفي برمي
انگيزاند؛
اما چون انسان
مسؤوليت
متفكرانه
بيشتر و
خودخواهي
كمتري داشته
باشد، اشتغال
او به فعاليت
هاي مفيد هم
بيشتر مي شود،
و در نتيجه به
دستآوردهاي
غني تري نيز
خواهد رسيد.
شخصيت
ها مانند برگ
هايي هستند كه
در در ختان مي
رويند؛ اين
برگ ها مواد
لازم را از
بيرون مي
گيرند، آن را
به انرژي خام
مفيد تبديل مي
كنند، بعد برگ
ها مي ريزند و
مي پوسند، و
مواد غذايي اي
که از آنها
فراهم مي آيد،
درخت از آنها
تغذيه مي كند،
و دوباره برگ
هاي تازه اي
مي روياند،
وهمين دور
تكرار مي
گردد.
از
آگاهي موجود
در كالبدهاي
رواني، نجومي،
و فيزيكي
تجاربي به دست
مي آيد؛
كالبدهاي
فيزيكي و
نجومي مانند برگ
هاي پژمرده
فرو مي ريزند،
آگاهي هم اين
تجارب را، در
طول زندگي
كالبد رواني
خود به خصيصه
هايي تبديل مي
كند؛ آگاهي
دستآوردهايش
را به درون
كالبد بي ثبات
مي برد، كالبد
رواني را نيز
مانند ديگر
كالبدها فرو
مي گذارد، با
روح تركيب مي
شود، روح نيز
آن را پيش مي
راند، و آن را
با
دستآوردهايش
غني مي كند؛
به اين ترتيب
در خدمت روح
در مي آيد و او
را براي تغذيه
جلو مي
اندازد.
روح
غني شده، يعني
انسان، دور
اتم هاي پايدار
قديمي اي شكل
مي گيرد، كه
داراي كالبد رواني
و نجومي
ديگري، با
توانِ نمودي
خصيصه هاي
بهينه شده مي
باشد؛ اتم
پايدار
فيزيكي از
طريق پدر در
كالبد مادري
كاشته مي شود
تا كالبد
فيزيكي اي
فراهم آيد كه
لازمة قانون
تغيير ناپذير
علت و معلول
است، اين سه
كالبد پست تر
با كالبدهاي
همطراز خود در
مادر تغذيه و
تلوين مي
شوند؛ و به اين
ترتيب شخصيت
تازه اي در
دنياي فاني پا
به عرصة وجود
مي گذارد.
درحالي
كه عقل، موتور
شخصيت تلقي مي
شود، بدل عقل
در مادّة غليظ
تر ذهن است،
كه از كالبد
رواني به
عنوان ابزار
خود استفاده
مي كند؛
فعاليت اولي
تفكر مجرد، و
فعاليت دومي
ذاتي است. ذهن
براي كسب
دانشي كه از
راه مشاهده، و
دريافت خود
دارد، حس را
وسيلة كاري
خود مي كند، و
از مشاهدات و
دريافت هاي
خود مفاهيمي
به وجود مي
آورد؛ قدرت هاي
ذهني انتباه،
حافظه،
استدلال هاي
استقرايي و
قياسي، تخيل و
مانند آنها مي
باشند.
عقل،
با همگوني و
همآوايي با
دنياي بروني و
با ماهيت آن مي
داند، و قدرت
عقل تخلق،
يعني تنظيم
مادّه به
كالبدها براي
فرآورده هاي
طبيعي خودش،
يعني صور عقلي
است،
وقتي فروزشي
را به درون
ذهن پست تر
بفرستد،
مفاهيم آن را
منور و
تخيلاتش را ملهم
مي نمايد، و ما اين
فوز آن را
نبوغ مي
ناميم.
كالبدهاي
بي ثبات و
رواني، هردو،
در مراحل
بعديِ تكامل
توسعة وسيعي
مي يابند، و عالي
ترين پرتوهاي
انوار متلوني
را نمودار مي
كنند، كه به
هنگامي راحتي
نسبي از
درخشندگي
شكوهمند زيادي
برخوردارند،
و به هنگام
فعاليت زياد تابندگي
خيره كننده اي
دارند. و همان گونه
كه قبلاً در
مورد بدل
اتريك و كالبد
نجومي گفته شد،
اين هردو در
كالبدهاي پست
تر نفوذهاي
متقابلي
دارند و از
سطح خود فراتر
مي روند، اجزای
تمام اين
كالبدهايي كه
مادّة ظريف
تري دارند،
بيرون از
كالبد فيزيكي
مي باشند، از «
هالة » اشتراكي
فرد انسان،
ابر نوراني
رنگيني دور
كالبد غليظ اش
را احاطه مي
كند.
جزء
اتريك هاله را
با دستگاه
دكتر كيلنر
مي توان ديد؛ [24]
معمولاً هر
صاحب بصيرتِ
متعارفي اين
جزء هاله و
جزء نجومي را
مي بيند؛ صاحب
بصيرت
پيشرفته
اجزاء اتريك،
نجومي، و
رواني را رؤيت
مي كند. تعداد
معدودي
قادرند آن جزیي
را ببيند كه
شامل كالبد بي
ثبات مي شود،
و عدة بسيار
كمتري هم
توانند از
ديدن زيبايي
جزء شهودي، و
نور خيره
كنندة
موتورهاي
روحاني طرفي
ببندند.
روشني
و ظرافت رنگ
هاي هاله و
درخشندگي، يا
كدري، ماتي و
تار بودنِ
آنها، به طور
كلي ميزان
پيشرفت
بيننده را مي
نمايانند.
تغييرات
عاطفي شخص هم
جزء نجومي را
مملوّ از رنگ
هاي متفاوتِ
زودگذري مي
كند: به طوري
كه رنگ گلسرخي
از عشق، آبي
از ايثار، خاكستري
از ترس، قهوه
اي از سبعيت،
سبز رنگ پريده
از حسادت، زرد
بي غش از
ذكاوت،
نارنجي از غرور،
سبز درخشان از
همدردي عاطفي
و هشياري
حكايت هاي
آشنا دارند.
شيارها،
نوارها ، راه
راهي ها،
آذرخش هاي
موجود در رنگ
ها، و غيره
صور ديگري
ارائه مي كنند
كه همه نياز
به بررسي
دارند، اينها
همه خصيصه هاي
مشخصي از شخصيت
رواني و
اخلاقي را
بيان مي
نمايند.
البته، هالة
كودك با هالة
بزرگ سال
بسيار تفاوت
دارد. اما همة
اين جزييات در
حوصلة اين كتاب
نيست، و ما
ناچاريم از
آنها چشم
بپوشيم.
حاصل
كارِ ذهن، كه
در كالبد
رواني فعاليت
مي كند،
تفكراتي است
كه در
كالبدهاي
نجومي و
فيزيكي
نمودار مي
شوند، ابزار
كاري ذهن در
كالبد فيزيكي
نظام مغز و
نخاعي است. و
در عالم خود «
صورِ فكري»
مشخصي را مي
نماياند، اين
تفكرات در
عالم رواني با
استفاده از
مادّة رواني
تجسم مي
يابند، و چه
بسا كه با
كالبدهاي ديگر
نيز
درآميزند؛
ارتعاشات
عالم رواني، نيز،
تموجاتي دارد
كه آنها را در
تمام جهات پراكنده
مي نمايد و
موجب
ارتعاشات
مشابهي در
عوالم ديگر مي
شود.
تعداد
نسبتاً معدودي
از افراد، كه
از عوالم
فيزيكي و
نجومي بريده
اند، و فقط
ملبس به
كالبدهاي
رواني و بالاترند،
در اين مرحله
از تكامل قرار
دارند، و مي
توانند
آزادانه در
عالم رواني
ايفاي نقش كنند،.
اما
آناني كه از
عهدة اين كار
برمي آيند مي
توانند در
مورد پديده
هايش سخن
بگويند ـ و
اين مسأله اي
بس حايز اهميت
است، زيرا ملكوت
ـ ـ [كه در ساير
كتاب هاي حكمت
الهي ــ دِواچان
يا سوكهاواتي
[25]
ناميده مي
شود] ـ ـ ـ ـ ـ
ـ ـ جزيي از
عالم رواني
است، كه در
مقابل هرگونه
درون ريزي اي
از آن حفاظت
مي شود. مرتبة
ساكنان اين
عالم از مرتبة
ارواح طبيعي،
كه در مشرق
زمين، دِواس [26] ،
يا افراد
فروزان، و در
عبري، مسيحيت
و اسلام
فرشتگان نظام
سفلي، عقل هاي
ملكي، ناميده
مي شوند
بالاتر مي
باشد. اينها
صور درخشاني
هستند كه
داراي سايه
هاي متغيرِ
لونيِ لطيف و
زيبايي
هستند، كه
زبان آنها
لون، و حركت
آنها ملودي
است.
عالم
ملكوت
جزء
ملكوتي عالم
رواني مملوّ
از افراد
انساني است كه
از مراحل
تكاملي فارغ
شده اند،
اينها كساني
هستند كه از
تجارب خوبي كه
در زندگي زميني
به دست آورده
اند نيروهاي
رواني و
اخلاقي را به
كمال رسانده
اند.
در اين
عالم
دينداراني
ديده مي شوند،
كه مفتون
تأملات
ستايشگرانه
اي از صورت
الهي
مي باشند كه
در زندگي
زميني به آن
عشق مي ورزيده
اند، زيرا
خداوند خود را
به صورتي كه
محبوب قلوب
باشد آشكار مي
نمايد؛ در اين
جا موسيقدان
هوا را سرشار
از ملودي هاي
دلنواز مي
كند، قابليت
خود را با
نيروي بالاتري
بهينه مي
سازد؛ در اين
جا هر عاشقي
در كنار معشوق
است، و عشق
براي بيان
كمالش قدرت و
عمق تازه اي
مي يابد؛ در
اين جا
صورتگران هنرمندي
كه در كار خود
از رنگ
استفاده مي
كرده اند
مفاهيم
شكوهمندي را
با مادّة قالب
پذيري مي
سازند كه
مطلوب تفكرات
آنها است؛ در اين
جا انواع
دوستان طرح
هاي بزرگي
براي كمك به
انسان تهيه مي
بينند، و
معماران طرح
هايي مي ريزند
تا در رجعت به
زمين آراسته
نمايند.
در اين
جا، هر فعاليت
اعلايي كه در
زمين تعقيب
شده، هر فكر و
آرزوي
نجيبانه اي، به
گٌل
مي نشيند، گل
هايي پر از
بذري كه در
زمين پاشيده
خواهند شد.
افرادي كه
اينها را مي
دانند، در اين
عالم خاكي
بذرهاي
تجاربي را
تهيه مي بينند
كه در ملكوت
گٌل به بار مي
آورد.
كشتِ هر
قابليت ادبي و
هنري، كه از
عشقِ صبورانه
و ثابت
برخودار، و از
خدمت
خودخواهانه
مبرا، و
خالصاً
مخلصاً براي
رضاي خدا بوده
باشد، ملكوتي
پربار و غني و
پر ثمر به بار مي
آورد، آناني
كه كم بكارند،
كم برداشت مي
كنند؛ اما
ساغر سعادت
همه سرشار خواهد
بود، و اين
ماييم كه
ساغرهاي خود
را كوچك يا
بزرگ مي
سازيم.
دوران ملكوت
ما بستگي به
توشه اي دارد
كه بعد از مرگ
با خود مي بريم،
و اين توشه
تفكرات خوب، و
عواطف پاك ماست.
اين دوران
امكان دارد از
هزار و پانصد
تا دو هزار
سال تداوم
داشته باشد؛
ممكن است قرن
هاي معدودي
دوام يابد، و
در مورد
افرادي كه
پيشرفت معنوي
كمتري داشته
اند كوتاه تر باشد.
زماني
كه تمامي
تجارب انسان
به قابليت
برسند، كالبد
رواني خود را
رها مي كند، و
در اين مرحله
است كه انسان
حقيقتاً خودش
مي باشد، و
بعد در كالبد
بي ثبات و دو
كالبد علوي
ديگر مي زيد.
اگر شخصيتي
باشد كه به
حدّ اعلای
پيشرفت رسيده
است، امكان
دارد مدتي ديگر
در سطوح
بالاتر عوالم
رواني زندگي
كند؛ به هر
حال، توقفش در
آنجا معمولاً
كوتاه خواهد بود،
فقط در حدّي كه
اجازه دارد
تمامي گذشته
خود را ببيند،
و نظري اجمالي
به زندگي
آينده اش
بيندازد، ولي
خيلي سريع خود
را پايين مي
آورد، زيرا
تمايل شديد به
تجارب بيشتر
او را به اين
كار وامي
دارد.
اجرام
قابليت هاي
رواني پيشرفته
در مادّة
رواني كاشته
مي شوند تا
كالبد رواني تازه اي
را تشكيل
دهند؛ و اجرام
قابليت هاي عاطفي
و اخلاقي
پيشرفته در
مادّة نجومي
هم به كالبد
نجومي تازه اي
شكل مي دهند،
و اينها «قابليت
هاي ذاتي» و «
خصيصه» اي
هستند كه كودك
با خود به اين
دنيا مي آورد.
قلمروهاي
بالاتر
دو
قلمرو بالاتر
ديگر وجود
دارد، كه يكي
عالم شهودي
است، و ماهيت
مسيح را در
انسان
مي نماياند،
و ديگري عالم
روحاني است،
كه در اين جا
نمي توان آن
را كاملاً
توصيف نمود. شهود،
بينش روشني از
نهانِ طبيعت
اعيان است ـ
در بينشِ
شهودي كثرت به
صورت نفس
واحده ديده مي
شود، يعني حس تفرق
معدوم مي گردد
ـ اين قابليت
طبيعت ـ عقل كلي
و مكاشفة عالي
روحاني است،
زيرا كه: « طبيعت
در تمام ملكوت
خود حجاب
ندارد». در اين
حوزة روحاني،
كه آخرين و
بالاترين
نظام تجلي
يافته است،
وحدت انساني،
با الوهيت، ادراك
مي شود ـ اما حوزه
هاي موناديك
(جوهرفردي) و
الوهيت بازهم
تجلي نايافته
باقي مي
مانند.
چرخة
تكامل انسان
متعارف در سه
عالم فيزيكي،
مياني، و
ملكوتي دور مي
زند؛ در عالم
اول تجاربي به
دست مي آوريم،
در عالم دوم
با توجه به
زندگي اي كه
در عالم اول
داشته ايم رنج
و شادي مي
بريم؛ و در
عالم سوم، از
سعادت بي
شائبه اي لذت
مي بريم، و
تجارب و رنج
هاي گذشته را
به قابليت
تبديل مي
كنيم،
همة اينها را
با خود برمي
گردانيم، و به
اين ترتيب،
قرن ها، رشد و
تكامل مي
يابيم.
با
تسريع در بالا
بردن آگاهي، و
رشد كالبدهاي
متعلق به
عوالم مختلف،
هر مرحله اي
از اين تكامل
عالي را مي توان
بررسي كرد، جز آنچه
در مورد موناد
گفته شد،
لزومي ندارد
بقية مطالب
اين بخش را بي
چون و چرا
بپذيريم ـ اما
مطالعاتي كه
اين مطالب
تأييد مي كند
به اندازة
مطالعات
دقيق رياضي يا
نجوم طاقت فرساست.
با مختصر
پيشرفتي كه
لازمة آن
اراده اي بالاتر
از حدّ معمول
انسان ميانه
حال است، آزمودن
واقعيت هاي
اتريك و نجومي
را مي توان
مقدور نمود، و
ممكن است
تجارب حاصل
دانش پژوه را
برآن دارد تا
اين كار دشوار
را دنبال كند.
تشريفات
و مراسم مذهبي
حكمت
الهي با
توضيحات علمي
اش از تشريفات
و مراسم
متعددِ اديان
مختلف خدمت
بزرگي ارائه
مي نمايد. اين
خدمات را
عالمان بزرگ
علوم غريبه طراحي
نموده اند تا
تأثيرات
قلمروهاي
عالي را به
دينداران و
نيكان
بنمايانند. «
آيين مقدس »[27] در كتاب
ديني كليساي انگلستان به
عنوان
«
نشانة بروني و
رؤيت پذير و
فيض روحاني» به
خوبي تعريف
شده است، و نه
تنها نشانه اي
از حضور فيض،
بلكه وسيله اي
براي انتقال
آن به عابد
است.
بنا بر قواعد
قديمي بايد در
آيين مقدس
شيءِ فيزيكي
خارجي اي
موجود باشد،
كه نشانة قدرت،
و كلمة قدرت
است، و همين گونه
هم بنابر
قوانين ديني
بايد كشيش
شايسته اي هم
اين مراسم را
اجرا نمايد.
لذا در
مراسم غسل
تعميد در
مسيحيت، آب شيء
خارجي، صليب
نشانة قدرت، و
فرمولِ: « من به نام
پدر، و پسر، و
روح القدوس، تو
را تعميد مي
دهم» كلام
قدرت، و كشيش
عامل شايستة
مقرر شده است.
فرشتگاني كه
در آن اطراف
هستند فيض
روحاني باطني
بر كودك نازل و
به او بركتي
مي رسانند. ورود او
را به جماعت
مسيحيان در
اين عالم و
عوالم ديگر
مجاز مي شود،
و از سوي
كليساهاي
مسيحي كه در
معرض ديد قرار
دارند، و آنها
كه ديده نمي
شوند، مورد
استقبال واقع
مي گردد. جماعات
مقدس نيز از
همين اصول
پيروي مي
كنند، و هر
صاحب بصيرتي
كه اين
تشريفات را
تماشا مي كند،
شعله هاي نوري
را كه از هر سو
سركشيده با
چشم دل مي
بيند، درپي
كلام تقديسي
مراسم، اين
نور در كليسا
مي درخشد و
عابدان را شست
و شو
مي دهد، نوري
است متناسب
احوال
دينداراني
واقعي كه حضور
دارند، و از
آن بهره مي
برند؛ به علت
مراسم اين «
حضور واقعي»
است كه در
كليساي كاتوليكي
روم بريدة
ناني را كه
واقعاً
متبركت شده است،
و از آن مدام
پرتوهاي نور
ساطع مي شود
نگه مي دارند.
مراسمي
كه براي كمك به
گذشتگان، يا
به اصطلاح
مردگان بر پا
مي شود، همه
بر اساس
دانستگي هاي
مربوط به عالم
مياني (برزخ)
است، هرچند كه
امروزه شركت كنندگان
در اين مراسم
چيز زيادي در
مورد تأثيرات
آن در فرد از
دنيا رفته نمي
دانند. مقصود
از عبادات و
مراقبت هاي
روزانه اي، كه
هندوي پارساي
غنوده را
مشغول داشته،
تنزيل و تعميم
تأثيرات
فيوضات
روحاني است،
كه به وسيلة
دِواس ـ يا «
جماعت ملايك»
ـ بركاتي، بر
حيات انساني، حيواني
و نباتي آن
اطراف نازل
گردد.
انسان
متعارفِ نوين
به تمام اين
مسايل به چشم خرافات
مي نگرد. اما،
چون دنياي
رؤيت ناپذير
در درون دنياي
رؤيت ناپذير
راه دارد و آن
را احاطه کرده
است، و در آن
نفوذ مي كند،
استبعادي
ندارد كه دومي
در اولي نقش
مؤتري داشته
باشد. در اواخر
قرن هيجدهم،
اعتقاد به اين
كه نيرويي
پاهاي
غورباغه اي را
كه به سيمي
آويزان بود به
حركت وامي
داشت، خرافات
تلقي مي
شد؛ گالواني
به نظارة
غورباغه هايي
مشغول بود كه
منتظر ماهي
تابه اي بودند
كه با نزديك
شدن آن به رقص
مي آمدند، مردم
عادي او را خيلي
مسخره مي
كردند و به او
لقب معلم رقص
«غورباغه»
دادند.
به هر حال
جريان گالوانيك
قاره ها را به
هم متصل كرد. بسياري
از نكاتي كه خرافات
محسوب مي شد
به اكتشاف
نيروهايي
انجاميد كه
براي افراد
معمولي
ناشناخته
بودند،
لذا عاقلان
مشاهده و
بررسي مي
كنند، و قبل
از انكار
مطالعه مي
نمايند.
بخش دوم
حكمت
الهي،
اخلاقيات و
هنر
اخلاقيات
را به عنوان«
علم روابط
هماهنگي» بين
تمام موجودات
زنده. چه خوب
تعريف نموده
اند. قوانين
اخلاقي به
اندازة
قوانين طبيعت
در پديده هاي
فيزيكي مؤثر
مي باشند، و بايد
آنها را با
همان شيوة
آزمايشگاهي
جستجو، و با
همان روش
آزمايشگاهي
تدوين كرد. همان
طور كه
قانونگراري
قديم بهداشت
فيزيكي را
جزيي از دين
تعيين و تبيين
نمود، [ مانند
قوانين مانو و
موسي]، كه به
تدوين امور
بهداشت اخلاقي
انجاميد؛ و هر
دو بر اساس
واقعيت هاي
طبيعت مقبول
افراد بسيار
پيشرفته، اما
نه مردم آنها
واقع شد.
جهت
گيري حياتي
اخلاقيات
متوجه
شده ايم كه
تعليمات حيات
مطلق واحده جزيي
از حكمت الهي
است؛ اساس
اخلاقيات
حكمت الهي هم
بر ادراك اين
نكته استوار
است. آزردن ديگري
آزردن خويشتن
است، زيرا هر
كدام جزيي از
كلّي واحده
ايم. وقتي
كالبد كلّي
مسموم مي شود،
سمّي كه به هر
جزيي از آن مي
رسد، تمام
اعيان زنده را
از گزندي كه
به آن جزء
رسيده است
مسموم مي كند. اين
حيات واحده با
تكاپويي كه
براي رسيدن به
سعادت دارد،
خود را در همه
چبز، در همه
جا و هميشه،
بدون استثناء
تبيين مي
نمايد.
چون حيات در
جستجوي سعادت
است؛ هيچ رنجي
هيچ گاه خود
به خود پديد
نمي آيد مگر
در راهي قرار
بگيرد كه به
خوشي مدام
بينجامد.
هيچ كس
به دنبال رنج
بي هدف نيست،
زيرا صرف جهت
رنج، فقط
وسيله اي براي
رسيدن به هدف است. تمام
اديان،
خداوند را
منبع بركت لايتناهي،
و هدف حيات
انساني را
رسيدن به وحدت
الهي را مي
دانند، يعني،
همة اديان در
جستجوي كمال
بركت الهي مي
باشند، چون
انسان از
ماهيتي الهي
بهره مند است،
دراصل موجودي
متبرك است، و
به همين دليل
طبعاً هر
سعادتي را، بي
آنكه براي
آمدن آن توجيهي
را ضروري
بداند، با
آغوش باز قبول
مي كند. و هرگز
از خود نمي
پرسد: «جرا از
اين لذت
برخوردارم؟»
اما ماهيت
انسان در
مقابل هر
رنجي، كه به
نظرش غير
طبيعي و توجيه
پذير مي
نمايد، سركشي
است، و فطرتاً
از خود مي
پرسد: « چرا من
بايد اين رنج
را متحمل
شوم؟»
هدفِ حيات
بركت ژرفِ بي
آلايشِ پايا،
يعني كمال
رضامندي هر جزيي
از وجود است. اما چه
بسا كسا كه
خوشي هاي بي
ارزش ناپاي
عالم خاكي را
با درخشش آفتاب
بركت الهي
اشتباه مي
كنند، و به
همين دليل به
بلا مبتلا مي
شوند ـ چاره
اي جز آموزش و
يادگيري
ندارند. «
خداوند
برنامه دارد،
و برنامه اش
تكامل انسان
است.» [28] اگر جزء
به مقابله با
كلّي برخيزد،
چاره اي جز
رنج كشيدن
ندارد، زيرا
تمام رنج هاي بشر
ناشي از نشناختن
ماهيت خويش، و
بي توجهي به
آن مي باشد، و
بي خبري از
قوانين
طبيعتي را كه
در آن زندگي
مي كنند، بايد
به اين ناداني
انسان اضافه
نمود.
صحت
و سقم ( درست و
خطا )
اگر
تكامل برنامة
الهي است، پس
ملاك معيني هم
براي صحت و
سقم دردست
داريم.
دانشمند خواهد
گفت: هرچيزي
كه در مسير
اين تكامل
قرار بگيرد
صحيح، و هرچه
مانع آن باشد
خظاست. اهل
ايمان خواهد
گفت: هر چه در
راستاي ارادة
الهي باشد،
درست؛ و هرچه
با آن مقابله
كند، غلط است.
اين دو عيناً
منظور واحدي
را بيان مي كنند،
زيرا ارادة
الهي بر تكامل
قرار دارد.
با
بررسي موضوع
تكامل متوجه
خواهيم شد كه
نيمة نخست آن
فراق بسيار
عظيمي را به
بار نشانده ـ
كه هدف از آن خلقت
افراد بوده
است؛ اكنون مي
توانيم دريابيم
كه با آغاز
نيمة دوم در
مسير ادغام
افراد به سوي
وحدت هستيم. هندك
ها به اين
فرايند طريق
برون ـ نمايي [29] و
طريق بازگشت
مي گويند،
عناوين تبيني
ديگري وجود
ندارد.
ژرف ترين
غرايز
انساني، خود
را در نژاد
هاي نخستين او
مي نمايانند ـ
غريزة بيان زندگي[30] ـ
در اين زمان
طالب برادري
اي است، كه در
ورای آن وحدت،
يعني، ساختن
كليت واحدي از
اجزاء بسيار،
قرار دارد، پس هرچه
چيزي كه به اين
وحدت بينجامد
درست است؛ و
هرچه با آن
مقابله كند،
غلط است.
عواطف
و فضايل
قدم
بعدي اين است
كه بدانيم
سعادت در اصل احساسي
است؛ كه از
حسّ فزوني
زندگي در ما
نشأت مي گيرد؛
وقتي زندگي ما
توسعه مي
يابد، و
طولاني مي شود،
خوشحاليم؛
اما زماني كه
از زندگي ما
كاستي يابد، و
كوتاتر بشود
رنج مي بريم. [31]
عشق
همبستگي مي
آفريند و
فزوني مي
آورد؛ نفرت موجب
جدايي مي شود
و به كاستي مي
گرايد. در اين
جا با دو ريشة
عواطف، يعني
عشق و نفرت رو
به روييم، كه
هر دو بيانگرِ
هوس ـ يعني
تجلي جلوة
اراده هستند ـ
كه در سراسر عوالم
با وجوه جاذبه
اي و دافعه اي
مشاهده مي
شوند، يعني
سازنده و
ويرانگرِ
كائنات، نظام
ها، و عوالم،
و نيز حكومت
ها، و خانواده
ها هستند.
تمام فضايل و
رذايل از اين دو ريشة
عاطفي نشأت مي
گيرند؛ هر
فضيلتي نمودي
از
عشق است، كه به
سبب صحت وجه
پايدار آگاهي
را استوار و
عالمگير مي
گرداند؛ هر
رذيلتي نيز
بياني از نفرت
است، كه با
سبب سقمي وجه
پايدار ديگري
از آگاهي را
پاي برجا
نموده آن را
تعميم مي دهد. تعريف «
صحت» و « سقم» اين
است.
آنچه
گفته شد با
مثالي از
خانواده روشن
و بي درنگ درك
خواهد شد،
استدلال ما بر
اين پايه است
كه هركدام از
ما در جامعه
هم مانند
خانواده، فقط
در يكي از سه
طبقة برتر،
برابر، يا پايين
تر جاي مي
گيريم، و با
هر كدام از
اين سه هم
ارتباط داريم.
در خانوادة
خوشبخت، عشق موجب
همبستگي تمام
اعضا مي شود،
در چنين خانواده
اي به سرپرست
خانواده با
عاطفة
احترام
مي نگرند؛
حلقة برادران
و خواهران را
عشقي احاطه
كرده است كه
عاطفة محبت است؛
و همين عشق به
گروه وابسته
ها به عاطفة
احسان توجه
دارد.
در
خانوادة
«خوب»، يعني
خانواده اي كه
احساس « صحيح »
بر آن حاكم
است، و «عشق»
قانونمند است،
اين عواطف
همزمان جوانه
مي زنند. جايي
كه عشق حاكم
است، به قانون
نياز نيست. در خارج
از خانواده،
وقتي افراد
انسان با
جامعة همگاني
در ارتباط
اند، اين نگرشي
را كه از
خانواده
داريم، بايد
با ميل و رغبت،
با فضيلت،
بازسازي
كنيم.
چون به بالا
بنگريم ـ يعني
خدا ـ پادشاه
ازلي ابدي ـ را منظور
بداريم،
عاطفة عشق كه
عنوان حرمت
دارد به فضيلت
حرمت الهي
تبديل مي شود.
فرمان
برداري،
وفاداري،
احترام، و جز
آن، همه نگرش
هاي ثابت ذهن،
يا وجوه
پايدار آگاهي
نسبت به
اشخاصي
هستند، كه هر
كه باشند، از
حيث معنوي،
عقلاني،
اخلاقي،
اجتماعي، فيزيكي برتر
تلقي مي شوند. چون به
همگناني
بنگريم كه در
اطراف ما
هستند، عاطفة
عشقي كه محبت
است به صورت
فضيلت هاي
افتخار،
نزاكت،
انصاف، دوستي،
پايمردي و
امثال آن
جلوه
مي كنند، و
اينها نيز
نگرش هاي ثابت
ذهني اي هستند
كه نسبت به
همه داريم. و
اما نسبت به
آناني كه در
طبقة پايين
تري از ما
قرار مي
گيرند، عاطفة
عشق با عنوان
مردانگي و
سودمندي به
فضيلت هاي
محافظت،
مهرباني،
آمادگي
استمداد، و همراهي
و مانند آن
تبديل مي
گردد.
چون دانشجوي
ما اين اصول
را دريافت، در
انجام درخواست
هاي متنوع و
متعدد سعي
بليغ مبذول مي
دارد؛ نفرت را
نيز با سه بخش
اصلي آن، يعني
ترس، غرور، و
تحقير، به
شيوه اي
مشابه
مي توان
تحليل كنيم.
هر فرد
انساني، كه در
جامعه اي
زندگي مي كند،
به صرف بودن
در آن جامعه،
بناچار به جامعه،
و به آنچه
اطراف اوست،
وابسته مي
باشد، و همين
واقعيت از او
شبكه اي از
الزامات و
وظايفي ترسيم
مي كند، كه
بايد نسبت به
وظايفش در
برابر احاد آن
جامعه عمل كند
تا عضو
« خوب » جامعه،
و منشاء وحدت
اجتماعي
باشد؛ و
استنكاف او از
هر وظيفه اي
او را به عضوي « بد»، و
منبع عدم وحدت
جامعه مبدل مي
كند.
بنابراين
آشنايي به
وظايف و انجام
آنها خير؛ و شناخت
شهودي و انجام
همزمان آنها
كمال است.
هرگاه
زندگي خود را
با عواطف
بنماياند،
نشاني از عشق
دارد، و اگر
عقلاني جلوه
كند، حقيقت
است. عدم
ادراك اين امر
تناقضاتي را
برانگيخته
است كه عشق را
بنيان
اخلاقيات
بدانند يا
حقيقت را. اما
اين دو از
اساس يكي
هستند، چون
زندگي يكي
است. بهيسما،
استاد وظيفه،
مي گفت، كه
فضيلت ها « صور
حقيقت » اند و
در اين واقعيت
شك و شبهه اي
وجود ندارد؛
حقيقت پاية
اصلي خصيصة
عقلاني، و عشق
خصيصه اي
اخلاقي است؛
زيرا عشق براي
تبيين خود به
حضور غير
نيازمند مي
باشد، اما
حقيقت چنين
نيست، و طبعاً
بر علمِ روابط
همسازانه با
ديگران نظارت
دارد، و لذا در
فضليت ها
شكوفه مي كند.
مسيحي مي
گويد: « خدا عشق
است»؛ هندك مي
گويد: «
برهمن حقيقت
است.» هر دو
واقعيت را
بيان مي كنند؛
اگر از پايين
نگاه كنيم،
ممكن است عشق و
حقيقت متفاوت
به نظر
بيايند، اما
اگر از بالا
بنگريم هر دو
يكي هستند.
توضيح
عقلاني
اندرزهاي
اخلاقي
معلمان بزرگ بشريت ضوابطي براي اندرزهاي جهاني مشخصي منظور داشته اند، كه از آن جمله است: « خوبي كردن به ديگران صحيح است؛ آسيب رساندن به ديگران غلط است». « با ديگران چنان كن كه مي خواهي با تو آن چنان باشند؛ آنچه به خود نمي پسندي